تبليغاتX
469

469

 

مرگ یک خ...یه مال در دقایق آخر فیلم

 

یک بچه مزلف ریقوی یک وجب قدی رفته مسابقات جهانی کشتی و چهار تا کشتی گیر ریقوتر از خودش رو برده . بعد تصمیم گرفته محض ... ایه مالی ، مدال بی ارزش خودش رو تقدیم کنه به شهدا و جانبازان و معلولان و مجروحان و اسیران و آزادگان و خانواده های نامبردگان ، از صدر اسلام تا امروز . تا اینجاش هیچ اشکالی نداره ، گرچه اصل کار کمی احمقانه ست . از این بابت که واقعا شهدا چه نیازی دارن به یک مدال حلبی بی ارزش ؟ یا این مدال چه دردی رو از دل داغدیده ی پدران و مادران شهدا برمی داره ؟

اما قسمت بامزه ی ماجرا تازه از اینجا شروع میشه . معلوم نیست این کوچولوی قصه ی ما چرا مدالش رو به جای این که برسونه به دست شهدا ( که به فرموده ی قرآن زنده هستند ) یا اسرا یا جانبازان یا مجروحین یا معلولین یا خانواده های نامبردگان ، گوشت رو سپرده دست گربه و مدالش رو به محمود احمدی نژاد ، رییس بی مقدار دولت کودتا تقدیم کرده ؟ نمی دونم اخیرا احمدی نژاد با حفظ سمت ، وکیل و وصی شهدا و اسرا و جانبازان و معلولین و مجروحین و آزادگان شده ؟ احمدی نژادی که اگر پاش به جبهه های جنگ رسیده بود الان من این متن رو به زبون فصیح عربی می نوشتم و شما اون رو به جای بلاگفا توی عرب بلاگ می خوندید ؟

شنیدم طی روزهای گذشته این کشتی گیر پاش رو توی هر سالن ورزشی ای گذاشته هو شده . احتمالا این بچه دوست داره در آینده جانشین حمید استیلی و حسین رضازاده بشه و در سفرهای استانی همسفر رییس دولت کودتا و مداحان همراهش بشه و پای منبر سخنرانی های مضحکش بشینه و بابت هر سفر چند میلیون تومن پول مفت به جیب بزنه .  چه میشه کرد ؟ یکی دوست داره وقتی بزرگ شد بزرگ ترین دزد دنیا بشه ، یکی دوست داره وقتی بزرگ شد وحشی ترین بسیجی محله شون بشه ، یکی دوست داره وقتی بزرگ شد خوش دست ترین شکنجه گر بازداشتگاههای غیرقانونی بشه . یکی هم مثل این پسره . اما این بچه یک جای کار رو اشتباه کرده . این پسر فکرشو نکرد که رییس دولت کودتا نزدیک سه ماهه به سفر استانی نرفته ، اگر سفری هم رفته چند ساعته بوده و بدون نمایش های خیابونی ، بدون پخش و پلا کردن چک پول های پنجاه هزار تومنی . طفلک اصلا فکر نکرده دیگه دوره ی سفرهای استانی و استقبال های گله ای و حیف و میل کردن پول نفت تموم شده . طفلک خبر نداشته پنج ماه از سال مونده ، دولت کودتا دوازده میلیارد دلار کسری بودجه آورده . طفلک از خیلی چیزها خبر نداشته . فقط امیدوارم این بچه هم مثل رضازاده دوپینگی از آب درنیاد .

گمون نمی کنم این بچه حتی سربازی هم رفته باشه . اگر رفته بود اونجا شنیده بود که میگن ...ایه مال آخر فیلم می میره . همون طور که رضازاده مجبور شد ده روز مونده به المپیک بیماری رو بهانه کنه و تبدیل شه به مجلس گرم کن میتینگ های انتخاباتی دولت کودتا .

 

 

 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 

… Open your heart

Im coming home …

 

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

 

ساده بگویم ، اگر شما کنار اقیانوس بروید و از لحظه ی اول بخواهید نهنگ بگیرید ، نمی آید به کمانت . نه تو نهنگ می گیری و نه آن نهنگ به سراغت می آید تا تو بگیری اش . باید شروع کنی ، بروی جلو ، بروی جلو ، دریا تو را بشناسد ، مه تو را بشناسد ، باد و بوران و خورشید و تموج و تلاطم تو را بشناسد ، یواش یواش تورت را وسیع تر پهن می کنی ، نیزه ات را بلندتر می کنی ، نهنگ هم می آید به سمتت ...

 

... شهر مخروبه ای هست در هفتصد متری آرامگاه عطار به نام شهر کوینه . یعنی شهر کهنه . من فکر می کردم شهر کوینه شهر کوچکی باشد با چند قاطر . از دور که نگاه می کردم تپه ماهوری بیش نبود . پدرم مرا به آنجا برد و گفت اینجا نیشابور قدیم است . عطار و خیام و بایزید و ابوسعید و ناصر خسرو و شیخ ابوالحسن خرقانی و سایر یلان روزگار در آنجا می زیستند . در آرامگاه عطار نشستیم . ده ساله بودم . گفتم چه بر سر عطار آمد ؟ پدرم گفت او منطق الطیر را نوشته که داستان خودشناسی است . چندین ده مرغ راه می افتند به سمت کوه قاف تا پادشاه پرندگان ، سیمرغ را ببینند و از باد و بوران و توفان می گذرند و سی مرغ به قله ی قاف می رسند و خود را در ستیغ یخ آینه ی قله ی قاف می بینند . یعنی خود را در هیأت سیمرغ می بینند . این چکیده ی منطق الطیر بود که پدرم برایم تعریف کردند و گفتم که عطار چه شد ؟ گفتند که حاکم وقت که مغول بوده ، سواری می فرستد و می گوید که شما بهتر آن است که منطق الطیر را به ما هدیه کنید و عطار زیر نوشته ی آن آقا یا شاید بهتر باشد بگوییم آن حیوان می نویسد :

من کجا بر دل ز کس بندی نهم ؟

نام هر دونی خداوندی نهم ؟

نه طعام هیچ ظالم خورده ام

نه کتابی را تخلص کرده ام

همت عالی ممدوحم بس است

قوت جسم و قوت روحم بس است

این را می فرستد . حاکم دستور می دهد شیخ فریدالدین را می آوردند . تشتی را داغ می کنند تا گداخته می شود . سر عطار را می زنند و تشت را می نهند روی رگ های بریده شده تا خون یکباره بیرون نیاید . حاکم لذت می برد از رقصیدن و جان دادن عطار . در چند جا روایت است و هیچ اختلاف نظری در این نکته نیست که آن فاصله ی هفتصد متری شهر کوینه تا مقبره ی خیام را عطار تشت بر سر می پیماید . خون بیرون نمی آمده . تفکر و تعقل در پیکر عطار نبوده ولی جان جهنده بوده ، زیرا خونی بیرون نمی آمده . در آنجا افتاده و همین جا که ما نشسته ایم مقبره ی یکی از بزرگترین عرفا و فلاسفه و شعرای راستین بشریت است و نگفت نیشابور یا ایران ... یک هفته به این قضیه فکر می کردم . بعد از یک هفته رفتم به شهر قدیمی . جور دیگری شهر قدیمی را می دیدم . به چشم یک مخروبه ی زیر گل رفته نمی دیدم . مدت ها شده بود که دم غروب گاهی تنها و گاهی با دوستان اگر با من همراه می شدند می رفتم به شهر کهنه ...   

... علت گرایش من به ساز سنتور این بود که دوتا گنجشک داشتم . آن دو گنجشک را جلد کرده بودند و مرکورکروم زده بودند به بال های بریده ی شان . این ها می رفتند روی درخت . من سوت می زدم و آنها می آمدند روی شانه ام می نشستند . سنتورم که پدرم برایم خریده بود یک در کوچک داشت جلویش . گنجشک ها را از آن در داخل ساز قایم می کردم . سنتورم مأمنی بود برای گنجشک ها و نه چیز دیگر . زمانی که تمرین می کردم این ها آن تو بودند . بعد از مدتی رهایشان کردم . روی درخت نشستند . سوت می زدم اما نمی آمدند . از پدرم پرسیدم چرا نمی آیند ؟ گفت وقتی سنتور می زنی اینها کجا هستند ؟ گفتم داخل سازم . می خواهم با صدای سنتور حال کنند . پدرم گفت کر شده اند . من را که می دیدند می آمدند پایین اما به صدای سوت واکنش نشان نمی دادند . از نوای دل انگیز سنتور کر شده بودند ...

 

... اگر روزی به نقطه ای برسم که ببینم اکنون زمانی رسیده که کاری پیام آور آبادی و آزادی برای جوانان سرزمینم خواهد بود ، حتی اگر مخاطب آن دو نفر هم باشند ، آن کار را انجام می دهم ... من همیشه از حافظ مدد گرفته ام ، هرچه که او در کنج ذهنم می اندازد بی دلیل نیست . الان آمد که

 

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

 

... امیدوارم روزی انسان به جایگاه حرمت خویش بنشیند و در آن روز ما و شما جوانان گل که به استعدادتان ایمان دارم ، به همه ی جوانان ایران ایمان دارم و به فرهنگ ایران ایمان دارم و البته به بادهای موسمی و زودگذر هیچ اعتقادی ندارم ، آن روز که انسان بر حرمت خویش جلوس کند ، روزی خواهد بود که ما هم جشن شادی خواهیم گرفت و حتی برای دو نفر هم که شده ساز خواهیم زد ... هنرمندانی که الان برای حفظ خودشان و برای حرمت نهادن به حرمت انسان ایرانی کنار نشسته اند ، آن روز حتما پویا و جویا و کوشا خواهند بود و جشن شادی خواهند گرفت . امیدوارم تا زنده ام آن روز را ببینم .

   

آنچه خواندید بندهایی از مصاحبه ای بود که در یک شب سرد زمستانی ، در خیابان گل سنگ نیاوران با پرویز مشکاتیان انجام دادیم . مردی که امروز در کنار عطار به خاک افتاد . در عجبم که پرویز مشکاتیان زنده نماند و روز جلوس انسان بر حرمت خویش  را ندید و در فصل وزش بادهای مسموم بند از جان گسست .

 

 

پنجشنبه دوم مهر 1388 |

 

 

خاطراتی عبرت آموز از شب های قدر

 

پریشب داشتم با خودم فکر می کردم . ( دور از جون شما من گاهی وقتی فرصت بشه فکر هم می کنم . ) داشتم خاطرات شب های قدر رو در سالهای گذشته زیر و رو می کردم . یاد مراسمات شب های قدر توی کانون توحید افتادم که حوزه ی شمال تهران جبهه ی مشارکت برگزار می کرد . همه ی شوق و ذوق حسین نورانی نژاد این بود که ماه ها و فصل ها بگذرن و یک مناسبتی پیش بیاد تا او فرصت پیدا کنه به یک بهانه ای بره پشت میکروفون و شعر " تبرها حرمت بت را شکستند " رو بخونه که آخر سر نفهمیدیم شاعرش کیه ؟ خودشه ؟ کس دیگه ایه ؟ جالب این بود که هر بار شعر رو یک جوری با اب و تاب می خوند که انگار اولین بار در تاریخه که این شعر داره خونده میشه و هیچ کس تا به حال اون رو نشنیده . سخنرانی های شب های ماه رمضان تو کانون توحید بهترین فرصت برای حسین مورد اشاره بود تا این شاهکار ادبیات فارسی رو برای یک میلیاردمین بار برای حضار محترم بخونه .

 

 

همه با هم به سوی خدا بچرخیم

 

اولین باری که رفتم کانون توحید با کمال تعجب متوجه شدم سالن اجتماعات این مجموعه پشت به قبله ساخته شده . بنابراین در هنگام خوندن دعا و کارهایی امثال این ، حضار محترم مجبورن از جا بلند شن و صندلی هاشون رو پشت و رو کنن و رو به قبله بشینن . اولین بار که این صحنه رو دیدم با خودم گفتم معمار این سالن عقلش کم بوده ؟ تا همین چند وقت پیش هم مطمئن بودم معمار این سالن واقعا عقلش کم بوده . و الا سالنی رو که برای مراسم ختم و گرامیداشت رفتگان یا سخنرانی های مذهبی و مراسم احیا و امثال اینها استفاده میشه چرا باید پشت به قبله ساخته ؟

 

اخیرا با خودم فکر کردم و گفتم یحتمل پشت به قبله بودن این سالن حکمتی داشته . شاید حکمتش این بوده که حاضرین ، برای رو کردن به سمت قبله ، از جا بلند شن و همین جوری ، ندونسته و از روی عادت رو به قبله نشینن . شاید حکمتش این بوده که حاضرین برای رو کردن به سمت قبله یک آدابی به جا بیارن . یک تکونی به هیکلشون بدن . شاید معمار سالن ، کلا علاقه داشته به گروه ها و جوامع خواب زده و در حال چرت یک تکون اساسی بده . شاید .

 

 

اللهمّ فکّ کل اسیر و کل متواری

 

نکته ی جالب این مراسمات این بود که هر سال خدا ، شب های قدر ، حداقل یکی از فعالین سیاسی توی زندون بود تا برگزار کننده ی مراسم اصلی ، مصطفی درایتی برای آزادی ش دعا کنه . همیشه به خودم می گفتم یعنی میشه یک سالی اینجا مراسم احیا برگزار بشه و کسی توی زندون نباشه که درایتی برای آزادیش دعا کنه ؟ دست بر قضا امسال نصف برگزار کنندگان مراسمات سالهای قبل متواری ان و نیستن تا مراسم عمومی شب های قدر رو برگزار کنن . بنابراین درایتی نمی تونه برای آزادی اون نصف دیگه که توی زندونن دعا کنه .

 

سخنرانی ؟ کی حالشو داره ؟

 

برگزاری چنین مراسماتی برای اعضای حزب بهترین فرصت بود تا بعد از چندین و چند ماه دوستان خودشون رو ببینن و از اوضاع و احوال روزگار و جهان هستی و اوضاع سیاسی مملکت کسب خبر کنن . گاهی وقتی پیش می اومد که تعداد فعالین سیاسی چایی به دست توی راهرو از تعداد مستمعین سخنرانی توی سالن بیشتر می شد .

گاهی وقتی هم همزمان با سخنرانی اصلی ، بیرون از سالن ، بعضی از علما برای دوستان شون سمینارهایی با موضوعات خاص برگزار می کردن . پر طرفدارترین سمینارها ، کارگاه های آموزشی ای بود که مهرشاد درمورد مسائل بهداشتی ـ پزشکی برگزار می کرد .

 

اغلب اوقات نیمی از صندلی های سالن موقع سخنرانی خالی می موند . اما موقع برگزاری مراسم اصلی شب قدر توی سالن جا کم می اومد . البته سخنرانی های محسن کدیور اون قدر علاقمند داشت که مجبور می شدیم توی راهرو و راه پله و پیاده رو و خیابون فرش و موکت پهن کنیم تا جماعت مشتاق سر پا وای ناایستن و خسته نشن .

 

 

از خاک ، به خاک ...

 

سال قبل سالن پشت به قبله ی کانون توحید رو اجاره ندادن تا مراسمان شب های قدر توی پارکینگ دفتر مرکزی حزب برگزار بشه . صندلی های سالن اجتماعات ( پارکینگ سابق ) رو جمع کرده بودن و روی زمین فرش پهن کرده بودن تا مراسم بیش از حد لازم خودمونی برگزار شه .  

 

 

کل یوم عاشورا ، کل ارض کربلا

 

پریشب برای به جا آوردن مراسمات شب قدر جایی رفته بودم که مراسمش تقریبا خصوصی بود . حاضرین در اون مراسم عضو هیچ حزب سیاسی نبودن . از سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی هم چندان خوش شون نمی اومد . قبل از شروع مراسم دیدم یک قاب عکس از مقتدای کودتاچیان روی دیواره . بعد از تموم شدن مراسم دیدم قاب عکس مورد اشاره رو بردن تو آشپزخونه . ده دوازده تا استکان چایی هم روش بود . عکسه شده بود سینی چایی .

نمی دونم اگر کودتایی نشده بود و اعضای حزب مشارکت قلع و قمع نشده بودن و امسال هم مراسماتی از قبیل سخنرانی و امثال اینها برگزار می شد تو این سخنرانی ها چی گفته می شد . اما احتمال میدم خیلی از اون چیزهایی رو که تو این سخنرانی ها گفته می شد ، امروز مردم به خوبی می دونن . مطمئنم اگر کودتایی اتفاق نیفتاده بود هیچ وقت توی هیچ خونه ای اون عکس تبدیل به سینی چایی نمی شد . احتمالا سال قبل این موقع هیچ کس خوابش رو هم نمی دید که طی مدت کوتاهی این همه اتفاق بیفته . این همه جنایت ، این همه شکنجه ، این همه رسوایی ، این همه بیداری ...

 

 

تا فراموش نکردم بگم معمار سالن پشت به قبله ی کانون توحید میرحسین موسوی بود .

 

 

 

جمعه بیستم شهریور 1388 |

 

 

فرض کنید یک فقره انسان ، مبتلا به بیماری افسردگی مزمن یا پژمردگی حاد یا پریشفتگی روان یا یک مرضی شبیه اینا ، اهل خارج ، به ایران سفر کنه و چند ماه تو ایران بمونه . بعد از گذشت چند ماه ، تموم بیماری های این آدم فوق الاشره خوب خوب میشه و سالم و سرحال می تونه برگرده کشور خودش . البته در صورتی که چند تا شرط مهم محقق بشه :

 

1 ـ این آدم با دقت و توجه زیاد به تمام اتفاقاتی که در کشور ایران حادث میشه توجه کنه .

2 ـ این آدم به متن کامل تمام سخنرانی های مقامات و حضرات با دقت گوش کنه .

3 ـ این آدم تمام برنامه های تلویزیون ضرغامی رو با دقت تماشا کنه .

4 ـ این آدم مراقب باشه تا در طول طی دوران درمان خودش به عنوان جاسوس بازداشت نشه و از بازداشتگاه های قانونی و غیرقانونی حکومت ایران سردر نیاره .

نیست که اخیرا روشن شده توی بازداشتگاه های قانونی و غیر قانونی مملکت ما هم فاله هم تماشا ، ممکنه به جای درمان افسردگی ، به بواسیر و مننژیت و انواع پارگی و قارچ خوردگی مبتلا بشه .

 

حالا می رسیم به اصل مطلب . روند درمان بیماری افسردگی در ایران چطور طی میشه ؟ فقط کافیه این بیمار مورد اشاره همه ی موارد بالا رو با دقت انجام بده . در این صورت اون قدر می خنده ، اون قدر می خنده که بیماری ش بالکل درمون میشه .

 

چند مثال ساده از موارد درمان بیماری افسردگی :

 

یک

 

توی تشکیلات بی خاصیت فدراسیون فوتبال ایران ، فردی هست به اسم مجتبی شریفی ( معروف به آقای سکولاریسم ) که رییس کمیته ی انضباطیه . این آقا همون نابغه ایه که توی رادیو گفت " سکولاریسم یعنی همین جا ، همین حالا " و متعاقب اون استخون های جمیع فیلسوفان رو توی گور لرزوند .

شغل اصلی این اقا جریمه کردن فوتبالیست ها و مربیان فوتباله . مثلا اگر کاشف به عمل بیاد یک فوتبالیست گلاب به روتون رفته دختر بازی ، 5 میلیون تومن جریمه ش می کنه . اگر کاشف به عمل بیاد یک مربی بازیکن تیمش رو کتک زده 10 میلیون تومن جریمه میشه . اگر کاشف به عمل بیاد تمشاگران یک تیم ، عمه ی داور رو مورد لطف و مرحمت قرار داده ن ، 15 میلیون تومن جریمه میشن . اگر کاشف به عمل بیاد تماشاگران همون تیم ، مادر داور مورد اشاره رو مورد توجه قرار داده ن ، 20 میلیون تومن جریمه میشن . اگر کاشف به عمل بیاد یک مربی ، بازیکن تیمش رو برده سیزده به در ، 25 میلیون تومن جریمه میشه .

خلاصه کار این آقا تلکه کردن فوتبالیست ها و مربیان و باشگاه های فوتباله .

شبکه 1 تلویزیون ضرغامی ، شب ها آخر وقت برنامه ای رو پخش می کنه که در اون هر شب یک مهمون که متخصص امور خداشناسی و خداپرستیه میاد و درباره ی خدا و خداشناسی و خداپرستی و عرفان و معنویت صحبت می کنه . یک شب داشتم کانال های تلویزیون رو پس و پیش می کردم که دیدم کانال یک همین آقای سکولاریسم داره حرف می زنه . فکر کردم برنامه ی ورزش و مردمه اما با کمال تعجب دیدم همون برنامه ی خداشناسیه . آقای سکولاریسم داشت درباره ی راه های نزدیک شدن به خدا و مراحل و مراتب عرفان الهی صحبت می کرد !

گفتم خدایا بزرگی تو شکر . کارت به کجا رسیده ؟

 

دو

 

توی همین تشکیلات بی خاصیت فدراسیون فوتبال ، فردی هست به اسم سردار عزیز الله محمدی که طبیعتا باید از فرماندهان سابق سپاه باشه . این آقا شده رییس اتحادیه ی باشگاهها اما قیافه ش بیشتر شبیه چوپون هاست .

اخیرا مقرر شده امشب ، ساعت ده و نیم ، بازی تیم استقلال با حریفش برگزار بشه . طبیعتا وقتی بازی ساعت ده و نیم شروع بشه ، ساعت دوازده و نیم هم تموم میشه . مسوولان باشگاه استقلال هم گفته ن ما نصف شب بازی نمی کنیم . حالا فکر می کنید آقا چوپون قصه ی ما در جواب چی گفته باشه خوبه ؟

باور کردنی نیست اما این چوپون محترم گفته : مگه شب ها تو تلویزیون نمی بینید اروپایی ها نصف شب بازی می کنن ؟ خوب ما هم مثل اونا !

این آقا هنوز نمی دونه مملکت ما چند ساعت با اروپا اختلاف ساعت داره . من جای احمدی نژاد باشم ، این نابغه ی قرن رو می کنم معاون اول خودم .

 

سه

 

فردی که فکر می کنه توی انتخابات بیست و چهار میلیون و خورده ای رأی آورده توی یک برنامه ی تلویزیونی جلوی چشم از حدقه در اومده ی میلیون ها بیننده در مورد وزیر بهداشت دولت ش گفت :

" عین هلو می مونه ... آدم دلش می خواد بخوردش . "

این آقا همچنین در توجیه این که حالا چرا باید وزیر بهداشت کابینه ی دولت کودتا زن باشه گفت : زن ها وقتی مریض میشن روشون نمیشه برن دکتر . وقتی وزیر بهداشت زن باشه بیشتر روشون میشه برن دکتر .

 

چهار

 

چند هفته قبل ، جشنواره ی فیلم های کودکان و نوجوانان توی همدان برگزار شد . مردم همدان با علاقه ی زیادی هجوم بردن به سینماهای شهر اما بلیت فیلم های جشنواره گیر خیلی ها نیومد . اون ها هم دم سینماهای نمایش دهنده ی فیلم های جشنواره تجمع کردن و شعار دادن . گفته میشه اکثر اونها فقط به هوای دیدن عمو پورنگ اومده بودن دم سینما . بین جمعیت یک خانوم محترم با صدای بلند شعار می داد :

عمو پورنگ حق مسلم ماست !

 

 

حالا شما بگید ، با این همه اتفاق احمقانه که تو کشور ما می افته ، این همه حرف های احمقانه که پشت میکروفون های مادر مرده گفته میشه ، چقدر طول می کشه تا یک بیمار افسرده حالش خوب شه ؟

البته باید به این نکته ی مهم توجه کرد که این روش فقط برای درمان اتباع خارجی موثره . چون اونها در این ماجرا ذی نفع نیستن و غصه ای به حال این مردم و این کشور نمی خورن . اما ما با دیدن این قضایا بیماری مون تشدید هم میشه .

 

پس نوشت : به لطف خداوند رحمان و با دعای خیر خوانندگان این صفحه ، خوشبختانه بیماری نابینایی چشم راستم تقریبا درمان شد . از همه ی دوستانی که این بنده ی نابینا رو دعا کردن ممنونم . همیشه شاد و سلامت باشید .

 

 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

 

 

همون طور که احتمالا خبر دارید ، یکی دو هفته ای هست که دادگاهی برای محاکمه ی تعدادی از اعضای ستادهای انتخاباتی موسوی و کروبی به راه افتاده . درمورد این به اصطلاح دادگاه ( این عبارت " به اصطلاح " هم برای خودش داستانی داره بسیار خوشمزه و خوندنی و البته با قدمتی به اندازه ی عمر جمهوری اسلامی ) نکاتی به نظرم رسیده که یکی یکی مطرح می کنم :

 

 

آنچه شما خواسته اید

 

مدت ها بود تعدادی از اعضای مخلص بسیجی در گفتگوهای رو در رو بشارت می دادن قراره به زودی فیلم اعترافات افراد بازداشت شده از تلویزیون پخش بشه و من هم در جواب می گفتم اگر چنین فیلمی وجود داشت تا به حال صدها بار خودش و حرکت آهسته ش و نقد داوری ش و بازتاب ش در رسانه های خارجی از شبکه های مختلف رادیو و تلویزیون پخش شده بود . بعدها جنتی هم در نماز جمعه باز هم بشارت داد قراره به زودی اعترافاتی گرفته بشه ! یکی از فرماندهان سپاه هم از تلویزیون درخواست کرده بود بابا پس چرا این فیلم اعترافات رو پخش نمی کنید ؟! انگار که فیلم اعترافات ، ترانه ی مرو ای دوست ممد اصفهانیه که از برنامه ی آهنگ های درخواستی رادیو خواهش کنه پخشش کنن . اما روزها از پی هم می گذشتن و خبری از پخش این فیلم نبود . چون به نظر من اساسا چنین فیلمی وجود نداشت . روزها همین طور از پی هم گذشتن تا این که ماجرای برکناری " اسی تل آویو " ( اسفندیار رحیم مشایی ) پیش اومد و بعد هم عزل وزیر اطلاعات که خودش برای خودش داستانی عجیب و غریبیه . عده ای معتقدن علت اصلی عزل این وزیر این بوده که وزارت خونه ی مورد مدیریت این آقا گزارش مبسوطی از ماجراهای رخ داده در انتخابات و نتایج واقعی اون تهیه کرده و تحویل یک مقام بالا داده . احمدی نژاد هم وزیر مورد اشاره رو به همین علت عزل کرده . اما بعضی دیگه معتقدن علت عزل این وزیر ، ممانعت او از تهیه و پخش چنین برنامه هاییه . فرضیه ی دیگه ای هم هست که میگه علت برکناری این وزیر این بوده که چرا وزارت خونه ی تحت مدیریت او نتونسته از اتفاقات چند ماه اخیر پیشگیری کنه ؟

طبیعتا کسی که چنین انتظاری رو از این وزارتخونه داشته آدم کم عقلی بوده . آگاهی یک روند غیرقابل برگشت و کنترل ناپذیره . اتفاقی که در این چند ماه افتاده نتیجه ی رشد آگاهی های سیاسی بخشی از مردم ایرانه طی سال های اخیر .

خلاصه وزیر مورد اشاره عزل شد ، رییس قوه ی قضاییه اولتیماتومی یک هفته ای برای آزادی بازداشت شده ها داد و یکهو این نمایش مسخره شروع شد ! بالاخره ترانه ی درخواستی آقایان از تلویزیون پخش شد .

 

 

دلقک های کودتاچی

 

روز اولی که نتایج انتخابات از سوی وزارت کشور اعلام شد ، میرحسین موسوی جمله ای گفت که در ابتدا معنی ش چندان روشن نبود . اما با گذشت زمان تازه متوجه شدیم چه جمله ی پرمغزی گفته . او گفت : تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد . خوشبختانه تا امروز او تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نشده . اما بخش جالب جمله همین عبارت صحنه آرایی خطرناکه .

در حقیقت میشه مهم ترین ویژگی رفتارهای احمدی نژاد و عمله جاتش رو طی شیش سال گذشته در شهرداری تهران ، انتخابات سال 84 ، چهار سال عمر دولت مهرورزی ، انتخابات 88 و دو ماه اخیر پس از انتخابات ، " نمایشگری " اونها دونست . در واقع گفتار و رفتار احمدی نژاد و یارانش سلسله ای به هم پیوسته از دروغ پردازی ها ، هوچی گری ها و جنجال آفرینی ها ، تئاترهای خیابانی ، شوهای تلویزیونی و رفتارهای متظاهرانه ی دیگه ایه که در مجموع یک نمایش وسیع در سطح جهانی رو ترتیب داده ن . نگاه کنید به عملکرد احمدی نژاد و گروه نمایشی ش در این شش سال : تعطیل کردن دفتر شهردار تهران ، پیش از احمدی نژاد به دلیل تجملاتی بودن مبلمان این دفتر ، برگزاری جلسات دیدارهای مردمی از سوی شهردار در نمازخانه ی شهرداری تهران ، ( در واقع منتقل کردن محل کار شهردار از دفتر شهردار به نماز خونه ی شهرداری ! ) ، توزیع پول نقد بین مردم به ظاهر نیازمند در دیدارهای شهردار با مردم ( طبق آمار به مبلغ سیصد میلیارد تومان ) ، پرداخت وام ازدواج به جوانان تهرانی به مبلغ یک میلیون تومان از سوی شهرداری ، پخت آش رشته در پارکینگ شهرداری تهران و پخش رایگان اون بین رهگذران در میدان های اصلی شهر ( به نظر می رسید احمدی نژاد و گروهش دقیقا نمی دونستن اساسا کار شهرداری چیه و اون رو با یک انجمن خیریه اشتباه گرفته بودن ) ، تلاش برای دفن 72 شهید گمانم به عدد شهدای کربلا در 72 میدون شهر تهران ، ساخت سقاخونه هایی مزین به نام شهدا در معابر شهر تهران که اکثر اونها آب هم ندارن ( بزرگ ترین عملیات عمرانی شهرداری تهران در دوران احمدی نژاد ) ، حمله به اکبر هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی و شونزده سال دولت های اونها در رقابت های انتخاباتی سال 84 و دادن انواع وعده های بی سر و ته به مردم مثل ارزون شدن اتوموبیل در حدی که همه بتونن صاحب خودرویی مثل سمند بشن ، توزیع پول نفت بین مردم ، رفع کنترل های پلیسی از نحوه ی رفتار و پوشش مردم ، برقراری عدالت و گرفتن حق مردم محروم از غارتگران بیت المال ( در واقع تکرار شعارهایی که احمد توکلی در انتخابات ریاست جمهوری سال های 72 و 80 سر داده بود ) و امثال اینها ، تولید خلق الساعه ی چند صد هزار رأی در روز رأی گیری در حوزه های انتخابیه ی استان های اصفهان ، قم و خراسان جنوبی به نفع احمدی نژاد و راهیابی او به جای مهدی کروبی به دور دوم انتخابات ، حملات شدید و بی سابقه به هاشمی رفسنجانی در تلویزیون و سرانجام پیروزی مشکوکی با بیش از هجده میلیون رأی .

و پس از اون در طی چهار سال ، سخنرانی های جنجالی ، مصاحبه های جنجالی ، دروغ پردازی های بی سابقه ، رسوایی های بی سابقه ی جنسی در جمعیت هلال احمر ، دانشگاه رازی کرمانشاه ، دانشگاه زنجان و فرماندهی نیروی انتظامی استان تهران ، عزل و نصب های بی شمار ، سفرهای استانی و استقبال های مردمی که در واقع نوعی تئاتر خیابانی بودند ، و بسیاری موراد دیگر تا می رسیم به انتخابات 88 که با ترتیب دادن نمایش دیگری با نام مناظره ، احمدی نژاد در قامت یک شومن تلویزیونی ، سریال بی نظیری از انواع دروغ های باورنکردنی را درمورد تاریخ سی سال گذشته ی کشور در این برنامه به معرض نمایش گذاشت .

توزیع سیب زمینی میان عامه ی مردم و قند و شکر و برنج و چایی وارداتی بین سالمندان و نیازمندان تحت پوشش کمیته ی امداد با عنوان هدیه ی دکتر احمدی نژاد ، جابجایی نیروهای بسیجی با اتوبوس در سراسر کشور ، تشکیل تجمعات پرچم به دستان به منظور پرشور نشون دادن هواداران " دکتر " ، حمله کردن به تجمعات طرفداران کاندیداهای رقیب ، و در آخر اعلام نتایج انتخاباتی که به نظر می رسید در زمان دیگری و در کشور دیگری برگزار شده و رأی بیست و چهار میلیون و ششصد هزاری دکتر که بزرگ ترین دروغ قرن بود و احتمالا استخون های گوبلز رو در قبر لرزوند .

اما بعد از انتخابات هم نمایش همچنان ادامه داشت . حمله به اجتماعات مردم معترض تا جایی که اجتماعات مسالمت آمیز به درگیری کشیده بشه ، بازداشت اعضای فعال ستادهای انتخاباتی به اتهام ایجاد درگیری ! ، پخش انواع نمایش های رادیویی و تلویزیونی از صدا و سیمای ضرغامی مثل نمایش معروف گفتگوی تلفنی زهره و زهرا و آموزش آتیش زدن اتوبوس های شرکت واحد و معترضین معتاد به کریستال ، تیراندازی به مردم معترض و کشتن اونها و وارونه جلوه دادن واقعه و ایراد اتهام کشتن مأموران توسط مردم ! و ... تا رسیدیم به این دادگاه .

طی این شش سال هرچه از این گروه سر زده نمایش بوده و نمایشگری . فی الواقع محمود احمدی نژاد طی این سالها به اندازه ی تمام عمر مدونا و پاریس هیلتون و بریتنی اسپیرز جنجال آفرینی کرده و رسوایی به بار آورده .  دادگاه مورد صحبت ما هم نمایشیه از همین گروه . گروه نمایشی ای که به قول شاعر : صدای راستیه اما حقیقتش دروغه .

 

 

ریزش از درون ، محض رضای خدا

 

اما چرا اصحاب کودتا چنین نمایشی را ترتیب داده اند ؟

حکومت جمهوری اسلامی طی سی سال گذشته با اتکا بر دو عامل توانسته سلامت و حیات خود را حفظ کند . اول درآمد حاصل از فروش نفت ، دوم حمایت طرفداران انقلاب . درمورد درآمد نفت همه چیز روشن است . درآمدی که نیازی به سرمایه گذاری ندارد ، نیازی به تولید ندارد ، نیازی به بازاریابی و خدمات پس از فروش ندارد . مصرف کنندگان نفت خودشان اکتشاف می کنند ، خودشان حفاری می کنند ، خودشان برداشت می کنند و در آخر پول نقد را به دست حکومت می سپارند . تنها قسمت سخت قضیه شمردن پول هاست . به همین راحتی . قورت دادن هلوی پوست کنده هم از این کار سخت تر است . طبیعتا تا روزی که در کشور ایران حتی یک قطره هم نفت پیدا شود رسیدن به دموکراسی از پیدا کردن آب حیات سخت تر است . بین پول مفت و اقتدارگرایی حکومت رابطه ی مستقیمی وجود دارد که در این روزها به روشنی می توان آن را دید .

اما دومین عامل ، حمایت طرفداران انقلاب است . به نظر من ارزش این یکی حتی از اولی هم بیشتر است . مهم ترین ویژگی طرفداران انقلاب ، تدین و تشرع آنهاست که باعث می شود طرفداری از انقلاب برای آنها به امری فراتر از یک ابراز عقیده ی سیاسی تبدیل شود . طرفداری از انقلاب برای ایشان بخشی از ایمان مذهبی آنهاست . به همین دلیل هم هست که در دوران انقلاب ، و پس از اون جنگ با عراق ، با تمام وجود از حکومت حمایت کردند . کاملا بدیهی است اگر حمایت طرفداران کیفی انقلاب نبود این حکومت در همان ماههای اول از هم پاشیده بود . میزان وفاداری این افراد به آرمان های انقلاب نسبت مستقیمی با میزان تدین آنها داشت .

بزرگ ترین خطری که حکومت جمهوری اسلامی را در سالهای اخیر تهدید می کند ، نه انواع کودتاهای مخملی و نه انواع براندازی های گرم و نرم و نه به قول خودشان انواع تهاجمات و شبیخون های فرهنگی است . مهم ترین تهدید برای انقلاب و جمهوری اسلامی ، ریزش نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی است . واقعه ای که طی چهار سال ریاست جمهوری احمدی نژاد با سرعتی کمتر و طی بیست روز تبلیغات انتخاباتی با سرعتی مافوق تصور اتفاق افتاد .

حضور میرحسین موسوی به عنوان کاندیدای انتخاباتی برای خانواده های شهدای جنگ ایران و عراق ، رزمندگانی که داوطلبانه در جبهه ی جنگ حاضر شده بودند و برای رضای خدا جنگیده بودند ، هواداران قدیمی انقلاب ، مبارزان سیاسی پیش از انقلاب که برای رضای خدا با حکومت پهلوی مبارزه کرده بودند و بسیاری دیگر از مردم متدین که هر کدام قدمی را در زندگی خود فقط برای رضای خدا برداشته بودند یادآور روزگار نه چندان دور حیات رهبر انقلاب بود . دیدن دوباره ی چهره ی میرحسین موسوی خاطرات فراموش شده ای را برای آنان زنده کرد که خود به تنهایی برای ریزش جمع کثیری از وفاداران انقلاب کافی بود . مقایسه ی آنچه در بیست اخیر در کشور رخ داده با ده سال رهبری امام خمینی نتیجه ی خوبی برای گروههای ذکر شده ندارد . برنامه ها ، اهداف و شعارهای میرحسین موسوی ، وفاداران انقلاب را متوجه فاصله ی باورنکردنی انقلاب از آرمان های خود در سالهای اخیر کرد . اقبال فراتر از تصور وفاداران انقلاب به میرحسین موسوی از هر شورشی برای سران حکومت خطرناک تر است .

اما اعلام نتیجه ی انتخابات و افتادن تشت رسوایی حاکمان ، بزرگ ترین ریزش نیروهای وفادار به انقلاب طی سی سال گذشته را رقم زد . امروز با جمع کثیری از مردم هوادار انقلاب مواجهیم که هیأت حاکم فعلی را غاصبین جمهوری اسلامی می دانند و برای احیای ارزش های پایمال شده ی انقلاب با سایر مخالفان حکومت همراهی می کنند . نگاه کنید به نامه های محمد نوری زاد ، مجری برنامه ی جهاد سازندگی تلویزیون در سالهای ابتدای انقلاب و نویسنده ی سابق روزنامه ی کیهان خطاب به رهبر ، نگاه کنید به علیرضا قزوه که چگونه با خشم در راهپیمایی های اعتراض آمیز با مردم همراهی کرد ، نگاه کنید به عبدالجبار کاکایی ، نگاه کنید به صدها رزمنده ی از جنگ برگشته و آزاده ی از اسارت برگشته و زنان شوهر از دست داده ی جنگ و پسران و دختران پدر از دست داده در جنگ که چگونه در هنگامه ی سی خرداد از نوجوانان پانزده ساله ی بسیجی باتوم خوردند و در خفا اشک ریختند بر سالهای از دست رفته ی عمر .

اما از سوی دیگر ، حاکمان با اتکا به پول نفت ، به مرور زمان ، جای خالی طرفداران قبلی خود را با نیروهای تازه نفسی پر کرده اند که دارای چند ویژگی مهم هستند : اول این که نیروهای تازه نفس جمهوری اسلامی عموما اعتقادات مذهبی چندانی ندارند . دوم این که به اهداف و آرمان های انقلاب پایبند نیستند و صرفا به دلایل مالی با حکومت همراهی می کنند . حکومت در دو دهه ی اخیر دست به معامله ای باورنکردنی زده و نیروهای کیفی وفادار به انقلاب را با مشتی فرومایه ی پول پرست تاخت زده . پناه بر خدا ...

 

 

محاکمه ی اورژانسی

 

روند برگزاری دادگاه نشون میده همه چیز دفعتا ، بدون برنامه ریزی و بدون ذره ای فکر انجام شده . کیفرخواستی که دادستان در اولین جلسه ی دادگاه با لهجه ی ترکی غلیظ قرائت کرد بیشتر به یک شوخی شباهت داشت . در این کیفرخواست اشاره شده بود که این " کودتای شکست خورده " دارای بازوهای مختلفی بوده که یکی از اونها " ادبیات " بوده ! روشنه که این کیفرخواست که نه وجاهت حقوقی داشت ، نه وجاهت سیاسی ، بسیار شتابزده و اورژانسی نوشته شده . بعدها روشن شد اساسا برگزاری این دادگاه یک اقدام اورژانسی بوده . ظاهرا تندرو ترین گروه حامی کودتا تصمیم گرفته ن همزمان با تحلیف و تنفیذ احمدی نژاد با برپایی چنین نمایشی ، تا حدی نظر مردم رو نسبت به اونچه اتفاق افتاد تغییر بدن و اندک وجاهتی برای دولت کودتا دست و پا کنن . اما این بار هم مثل دفعات قبل پر اشتباه .

 

 

پخش چنین اعترافاتی چه تأثیری بر مردم خواهد داشت ؟

 

بخش زیادی از مردم ایران در انتخابات گذشته به میرحسین موسوی رأی دادند . عده ی کمتری به احمدی نژاد و عده ای هم اصلا رأی ندادند . به جز گروه خاصی از مردم که در صحنه ی انتخابات به عنوان ناظر یا فعال انتخاباتی حضور داشتند و تقلب را به چشم دیدند ، بقیه هیچ وقت مطمئن نشدند واقعا تقلبی اتفاق افتاده یا نه ؟ در واقع اکثر مردم به سلامت انتخابات شک کردند . طبیعتا پخش چنین نمایشی می تواند شک این گروه از مردم را برطرف کند . علت اصلی ترتیب دادن شتابزده ی چنین نمایشی در اصل همین است و همچنین جلوگیری از ریزش نیروهای انقلابی .

پخش این اعترافات می تواند ذهنیت بخش زیادی از مردم را نسبت به وقایع اخیر تغییر دهد . کسانی که به ماهواره و اینترنت دسترسی ندارند . در واقع به جریان آزاد اطلاعات دسترسی ندارند . اما در بازگرداندن اعتماد نیروهای انقلابی قطعا هیچ تأثیری نخواهد داشت .

 

 

آینده ی کشور به کدام سو خواهد رفت ؟

 

بدترین اتفاقی که برای دروغگوها می توان متصور بود این است که دروغ خود را باور کنند . ظاهرا این اتفاق برای سران کودتا افتاده است . آنها غافل از آنچه در کشور اتفاق می افتد رأی بیست و چهار میلیون و خورده ای احمدی نژاد را باور کرده اند و این کلید پیروزی جنبش ماست . حکومت بهترین نیروهای طرفدار خود را به عنوان مخالف در مقابل خود می بیند ، آن وقت فانوس به دست به دنبال سر نخ های کودتای مخملی می گردد ! بخش عظیمی از گروه های مرجع جامعه ، هنرمندان ، روشنفکران ، روزنامه نگاران ، یک صدا و یک نفس در کنار فعالان سیاسی و اجتماعی ، مقابل سران کودتا صف آرایی کرده اند و حال آن که حاکمان ، کورمال کورمال به دنبال ردپای سفارت های خارجی در انتخابات می گردند !

پنجشنبه شب از تلویزیون دولتی ایران فیلمی کوتاه پخش شد از مراسم رونمایی تمبر یادگاری انتخابات 22 خرداد . مراسمی که به معنای اکید کلمه نمادین بود . رهبر و سران سه قوه پای این تمبر را مهر و امضا کردند . ( به نظر می رسید احمدی نژاد آنفولانزا هم گرفته ) . چنان پای تمبر را مهر زدند که انگار که همه چیز تمام شده . بیشتر به نظر می رسید پای یک صورت جلسه ی رسمی را امضا می کنند . سندی برای رسمیت دولت کودتا .

 

احتمالا در هفته های آینده از یک سو دامنه ی اعتراضات از تهران به شهرستان ها کشیده خواهد شد و از سوی دیگر ، خارج از مرزهای ایران ، جبهه ی تازه ای علیه دولت کودتا و سران آن گشوده خواهد شد . جبهه ای در دل دنیای تشیع با ماهیت مذهبی و ایدئولوژیک که می تواند مخالفان غیر مذهبی حکومت را هم با خود همراه کند . شاید حتی این جبهه بتواند تمام جهان اسلام را علیه آنچه در ایران اتفاق افتاده تهییج کند .

باید منتظر ماند . به قول شاعر : آب آن آب است ، ماه آن ماه نیست ...

 

 

 

جمعه بیست و سوم مرداد 1388 |

 

این روزها که می گذرد

 

در این نوشتار مطالب متنوعی خواهید خواند درمورد مضرات پوشیدن شلوار مخملی برای آقایان ، چرا نباید حیوانات را با خود به داخل هواپیما برد ؟ چرا فیلم های کمدی فرانسوی از فیلم های عاشقانه ی فرانسوی بار سیاسی بیشتری دارند ؟ پاسخ به این سوال که چرا صدام خودکشی نکرد ؟ و دهها مطلب خواندنی دیگر ...

 

مردی با شلوار مخملین

 

هر آدمی حق داره از بعضی چیزها خوشش بیاد ، از بعضی چیزها هم بدش بیاد . این جزو حقوق مسلم هر انسانه .

یادم میاد سرباز که بودیم توی دوره ی آموزشی ، به سر گذاشتن کلاه نظامی توسط سربازانی که دوره ی آموزشی رو می گذروندن جرم بزرگی محسوب می شد . اگر توی گوش فرمانده پادگان می زدی کمتر مجازات می شدی تا این که کلاه نظامی ای رو که روز اول به هر سربازی داده بودند رو سرت بگذاری . هیچ کس هم نفهمید دلیل این همه مخالفت با کلاه روی سر گذاشتن چیه ؟ چرا سربازان دوره ی آموزشی حق ندارن مثل بقیه ی نظامی ها کلاه به سر بگذارن ؟ یکی از دوستان من که متولد و بزرگ شده ی محله ی خاک سفید تهران بود می گفت : مادر اینا رو با کلاه ...  . ( یعنی یک نفر که کلاه به سر داشته مادر این آقایون رو مورد لطف و مرحمت قرار داده . )

به قول شاعر ، این روزها که می گذرد ، اگر با دقت و توجه رادیو گوش کنید یا تلویزیون تماشا کنید یا روزنامه ی کیهان بخونید ( این سه تا کار فی الواقع هیچ فرقی با هم ندارن ) احساس می کنید بعضی از افراد تأثیرگذار در روند تحولات جاری کشور ، نسبت به " مخمل " آلرژی دارن . اون قدر که آدم خیالات برش می داره نکنه یک نفر که شلوار مخمل به پا داشته مادر این آقایون محترم رو مورد لطف و مرحمت قرار داده باشه ؟ هر وقت می خوان از یک چیز بد حرف بزنن فوری می چسبونن ش به مخمل مادر مرده . انقلاب مخملی ، کودتای مخملی ، براندازی نرم مخملی ، تحولات مخملی ، اغتشاشات مخملی ، و ...

البته این مخمل مورد اشاره لزوما نباید پارچه ی مخمل باشه . مخمل می تونه یک اسم خاص باشه . مثلا مخمل اسم یکی از شخصیت های سریال عروسکی خونه ی مادر بزرگ بود که اتفاقا شخصیت مرموز و مشکوکی هم بود . همچنین مخمل لقب یکی از خوانندگان موسیقی سنتیه به اسم علیرضا افتخاری . این اسم رو به خاطر شباهت سبیل های علیرضا افتخاری به اون گربه ی مورد اشاره انتخاب کرده ن . ضمنا علیرضا افتخاری اسم یکی از شهدای مظلوم بازداشتگاه مخوف کهریزکه . این همه ی ارتباط مخمل با وقایع ماههای اخیره .

 

ادبیات سقوط آزاد

 

احتمالا جوک اون هواپیما رو شنیدید که سقوط می کنه و همه ی مسافراش کشته میشن به جز یک میمون . میمونه رو می برن توی تلویزیون و باهاش مصاحبه می کنن . از میمونه می پرسن موقع سقوط هواپیما خلبان چی کار می کرد ؟ میمونه دستاش رو می گذاره زیر سرش و چشماشو می بنده و ادای خروپف کردن رو درمیاره . یعنی خلبان خواب بود . میگن کمک خلبان چی کار می کرد ؟ میمونه دستاش رو به علامت نوشیدن بالا میاره و سرش رو تکون تکون میده . یعنی کمک خلبان مست بود . ( خودمونیم ، میمونه استاد پانتومیم بوده )

به میمونه میگن خودت موقع سقوط هواپیما خودت چی کار می کردی ؟ میمونه دستاش رو شبیه فرمون هواپیما میاره جلو و میگه : قااااااااام قام قام قام ... ( یعنی من داشتم هواپیما رو راه می بردم )

از این جوک میشه این نتیجه ی منطقی رو گرفت که اگر سکان یک هواپیما بیفته دست یک میمون بی عقل و بی شعور ( حتی اگر اون میمون استاد پانتومیم هم باشه ) عاقبت اون پرواز سقوطه و مرگ .

به قول شاعر پدر آمرزیده ، این روزها که می گذرد احساس می کنم کشور ما رو حسین شریعتمداری داره اداره می کنه ! نمی دونم شاید مخم عیب کرده . شاید دچار توهم شده م . نمی دونم ... توی دادگاه ، دادستان داره کیفرخواست رو قرائت می کنه ، احساس می کنم متن کیفرخواست رو حسین شریعتمداری نوشته ، ابطحی داره از مثلث ناامنی در عراق و افغانستان و عراق میگه ، احساس می کنم این دری وری ها رو حسین شریعتمداری نوشته داده دست ابطحی . کارمند ایرانی سفارت بریتانیا توی دادگاه داره از نقش سفارت در تظاهرات میلیونی 25 خرداد میگه ، احساس می کنم این جفنگ مفنگ ها رو شریعتمداری نوشته گذاشته کف دست این بیچاره ، نمی دونم ... شاید مغزم عیب کرده ... نمی دونم ...

دانشمندها میگن هر انسانی ، همچنان که اثر انگشت منحصر به خودش رو داره و اثر انگشت هیچ بنی بشری با هیچ کس دیگه ای مشابه نمیشه ، هر انسانی بوی منحصر به خودش رو داره و بوی بدن هیچ بشری دقیقا شبیه بوی بدن فرد دیگه ای نیست .

من هم فکر می کنم هر آدمی که تو این دنیا چیزی می نویسه ، شعر بنویسه ، داستان بنویسه ، مقاله بنویسه ، نامه بنویسه ، حتی اگر مشق شب بنویسه ، هرچی بنویبسه ، ادبیات منحصر به خودش رو داره و ادبیات هیچ فردی با ادبیات کس دیگه ای عینا شبیه هم نیست . میشه ردپای آدم ها رو توی نوشته هاشون دید . من به خوبی می تونم تشخیص بدم کدوم نوشته رو کی نوشته . فقط کافیه چند بار نوشته های اون آدم رو خونده باشم . بنابراین فکر می کنم مخم هنوز عیب نکرده . من توی اخبار رادیو ، تفسیر سیاسی تلویزیون ، کیفرخواست دادگاه ، مصاحبه ی مطبوعاتی عطریانفر ( به قول خودش با اون ادبیات دینی ش و مثال آوردنش از نهج البلاغه ) ، نطق رییس دولت کودتا در مراسمات تنفیذ و تنظیف و تحکیم و تحلیف و تلقیح و ... رد ادبیات حسین شریعتمداری رو می بینم . انگار خلبان و کمک خلبان و کمک ِ کمک خلبان و مهموندار و چایی بریز و مکانیک و مهدس پرواز و کمک مهندس پرواز و بقیه همه یا خوابن ، یا مست ، یا نشئه ، حسین آقای مورد اشاره ی ما هم دو دستی فرمون رو چسبیده و به هیچ قیمتی ول کن معامله نیست . اول خاتمی رو تهدید به ترور می کنه و میگه بپا مثل بی نظیر بوتو نفله نشی ، بعد به موسوی بشارت میده تو هیچ شانسی برای پیروزی در انتخابات نداری و قراره مورد سوء استفاده قرار بگیری تا بعد از انتخابات شورش به پا کنن . امروز هم داره برای بازداشت و محاکمه و مجازات بزرگان جنبش مقدمه چینی می کنه .

پرسش مهر : چرا کسی خلبان رو از خواب بیدار نمی کنه ؟

 

آیا این سیقک  فقانسوی است ؟

 

همیشه اعتقاد داشتم مردم فرانسه ملتی هستن که به طور معمول با آب و حموم قهرن ، فیلم های کمدی پیچیده ای می سازن که باید اونهارو چهار بار دید تا کم کم قلق خندیدن به اونها دستمون بیاد ، و در عین حال سیاستمداران فرانسوی مادر قحبه ترین افراد روی زمین ان که با هیچ احد الناسی بر سر هیچ مساله ای شوخی ندارن . بعضی ها فقط تهدید می کنن ، بعضی ها اول تهدید می کنن ، بعد ضربه می زنن . سیاستمداران فرانسوی تهدید نمی کنن . فقط ضربه می زنن .

شاید اعتقاد من درمورد فرانسوی ها و سیاستمدارهاشون اشتباه باشه . نمی دونم . اما گمون نمی کنم شاخ زدن به فرانسوی ها برای سران کودتا عاقبت خوشی داشته باشه . مگر این که اساسا این سیرک رو فرانسوی ها راه انداخته باشن .

 

اون روزها که می گذشت

 

یادمه زمان جنگ ایران و عراق ، هر وقت ارتش عراق توی جبهه های جنگ شکست می خورد و زور به ماتحت صدام می اومد ، بمباران هوایی و تهران شروع می شد . بمباران ها با هواپیماهای میگ 25 و موشک های اسکاد انجام می شد که همگی ساخت همسایه ی نامحترم شمالی ، روسیه بودن . اون موقع ها نمازگزاران نماز جمعه ی تهران شعار می دادن :

بمباران هوایی دیگر اثر ندارد / صدام جز خودکشی راه دگر ندارد

مصراع اول این شعر رو این روزها که می گذرد ، تظاهرکنندگان ، درمورد اعترافات و شکنجه استفاده می کنن :

اعتراف ، شکنجه ، دیگر اثر ندارد

صدام اون قدر در خودکشی کردن تعلل کرد تا اعدام شد . خیلی بانمکه ، نه ؟

چرا این روزها که می گذرد ، موقع شعار دادن از مصراع دوم استفاده نمی کنید ؟

اعتراف ، شکنجه ، دیگر اثر ندارد

پوتین جز خودکشی راه دگر ندارد

 

شما می تونید اسم هر پدر نامرد دیگه ای جز پوتین رو بگذارید وسط شعر و موقع شعار دادن ازش استفاده کنید .

 

برنامه ی آینده

 

در برنامه ی آینده مطالب جالب و خواندنی ای خواهید خواند درمورد :

آیا دایی جان ناپلئون مدرک IELTS داشت ؟ سفر به ایران برای درمان افسردگی و صدها مطلب خواندنی دیگر ...

 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |

 

 

 

جمعه عید مومنان است ، البته فقط در چارچوب قانون

 

جمعه ی گذشته ، 26 تیر 88 یکی دیگر از نقاط عطف جنبش بیداری طبقه ی متوسط در ایران  بود . اساسا یکی از ویژگی های مهم این جنبش اینه که تا دلتون بخواد نقطه ی عطف داره و روزهای تاریخی . روز جشن به یاد موندنی استادیوم آزادی ، روز تشکیل زنجیره ی انسانی راه آهن تا تجریش ، روز راهپیمایی تاریخی فردوسی تا آزادی ، روز راهپیمایی هفت تیر تا انقلاب ، روز راهپیمایی توپخونه ـ فردوسی ـ انقلاب ، روز 18 تیر و این آخری ، نماز جمعه ی دشمن شکن 26 تیر . ( البته باید به این مناسبت های تاریخی و نقاط عطف ، روز شنبه ی سیاه ، 30 خرداد رو هم اضافه کرد که از تلخ ترین روزهای تاریخ این مردمه )

 

تا می تونید مستند سازی کنید

 

کم کم تعداد نقاط عطف نهضت اون قدر داره زیاد میشه که حساب شون از دست مون درمیره . به همین خاطر باید دیده ها و شنیده های خودمون از این نقاط عطف رو بنویسیم تا در دل تاریخ ثبت بشه . به قول مسوول کمیته ی تبلیغات و اطلاع رسانی ستاد شهر تهران که الان در بازداشته باید حاصل فعالیت ها رو مستند سازی کنیم .

 

اونچه که می خونید مستند سازی منه از نماز جمعه ی فراموش نشدنی تهران در روز 26 تیر 1388 . باشد تا یاد ما در دل تاریخ جاودانه گردد !

 

تردید ریشه ی آدمیزاد رو می خشکونه

 

در طول هفته ی منتهی به روز جمعه ، بسیاری از دوستان مردد بودند که باید در نماز جمعه شرکت کرد یا نه ؟ و من به همه ی اونها می گفتم حتما باید در این نماز جمعه شرکت کنیم . چون این کم هزینه ترین و بهترین فرصت برای اعتراضه . مهم نیست خطیب جمعه در خطبه هاش چی میگه . مهم اینه که این فرصت از دست نره . این آخرین فرصتیه که میشه بدون کتک خوردن و اشک ریختن و بازداشت شدن فریاد اعتراض سر داد . ( که البته سیر حوادث نشون داد من چقدر خوش خیالم . )

ساعت یازده و نیم توی میدون ولی عصر با دوستان و رفقا قرار داشتیم . فضای خیابون های اطراف داشنگاه تهران ملتهب به نظر می رسید . مردم دسته دسته به سمت میعادگاه نمازگزاران می اومدن و کاری به کار کسی نداشتن اما مامورین نیروی انتظامی به همه چیز مشکوک بودن . تا جایی که هر وقت کسی به سمت سطل آشغال های کنار خیابون می رفت تا توش تف کنه یا کاغذ بیسکیویت ش رو بندازه اون تو چرت از سرشون می پرید و دست به باتوم می شدن تا مبادا سطل آشغال رو آتیش نزنن . توی مسیر با کمال تعجب دیدم هنرستانی که پایین چهاراه طالقانیه ( هنرستان فنی رسالت ) مملو از نیروهای جان بر کف بسیجیه که باتوم هاشون رو برای چند ساعت بعد برق می ندازن . 

 

قانون . فقط قانون

 

دوستان من به دلیل ترافیک شدید حدود ساعت دوازده رسیدن . توی مدتی که من جلوی در سینما قدس داشتم با موبایلم ور می رفتم و خاک اجداد مدیران مخابرات رو شخم می زدم که چرا بازم موبایل ها قطعه ، در صد قدمی من ، شادی صدر ، از فعالان جنبش زنان توی بلوار کشاورز به جرم رفتن به نماز جمعه اول کشف حجاب شد و بعد دستگیر شد . اشتباه نکنید . این کار رو آژان های شهربانی رضا شاه پهلوی انجام نداده ن ، برادران جان بر کف خودمون مرتکب این عمل شده ن . نیست که تازگی ها همه ش به ما توصیه می کنن به قانون عمل کنید ، حتما برای این کارشون ماده ی قانونی خاصی وجود داره . خود خانوم صدر که وکیل و حقوق دانه و قانون مانون سرش میشه به محض این که از حبس بیاد بیرون توضیح میده بر اساس کدوم ماده ی قانونی روسری از سرش کشیده ن .  

 

جمعه عید مومنان است

 

دوستان ما اومدن و ما هم به سمت میعادگاه عاشقان حرکت کردیم . توی خیابون نادری بودیم که دیدیم از دوردست داره صدای همهمه میاد . من اول فکر کردم برادران طرفدار کودتا هستن که دوباره دارن در چارچوب قانون ترانه ی معروف " حزبولا ... ماشالا ... حزبولا ... " رو می خونن . اما دیدم تعدادی بادکنک سبز هم توی آسمون چرخ می خورن . جلوتر که رفتیم دیدیم حدود پنجاه هزار نفر از طرفداران جنبش پشت درهای بسته ی دانشگاه تهران توی خیابون قدس جمع شده ن و بی توجه به بیانات عالمانه و حکیمانه ی خطیب پیش از خطبه که داشت حنجره ش رو پاره می کرد و به رفسنجانی خط می داد که چی باید بگه و چی نباید بگه ! شعار می دادن . ( توی سایت ireport.com فیلمی چهار دقیقه ای از همین شعارهای خیابون قدس هست . )

بعدها گندش دراومد سران کودتا با ارسال کارت دعوت تعدادی از بسیجی ها و کارمندان و کارگران و نظامی ها رو به نماز جمعه دعوت کرده بودن تا محوطه ی اصلی نماز جمعه رو اشغال کنن و از ورود مردم عادی به نزدیکی میکروفون رادیو و دیدرس دوربین های تلویزیونی جلوگیری کنن . در واقع فقط کسانی تونستن وارد دانشگاه بشن که کارت مورد اشاره رو داشته باشن . اما از اونجایی که خداوندگار عالم مو لای درز حکمتش نمیره ، خودشون مجبور شدن در چندین نوبت فیلم حضور مردم رو پشت میله های دانشگاه تهران از تلویزیون پخش کنن .

شعارها عمدتا الله اکبر ، یا حسین / میرحسین ، ایرانی می میره / رأی شو پس می گیره ، خمینی کجایی / میرحسین تنها شده ، ما اهل کوفه نیستیم / حسین تنها بماند ، خونی که در رگ ماست / هدیه به نهضت ماست ( بعضی ها هم می گفتن هدیه به ملت ماست ) ، دولت کودتا / استعفا / استعفا ، مرگ بر روسیه ، بگو مرگ بر چین ( این شعار هم برای خودش داستانی داره ) و مرگ بر دیکتاتور بود . این بار هم شیر زنان حامی جنبش مثل نقاط عطف قبلی بیشتر و پررنگ تر از مردها حاضر شده بودند . جالب زنانی بودند که برای اولین بار در زندگی شون چادر به سر کرده بودن . بعضی با چادر گل گلی و بعضی با چادر مشکی و البته اغلب با عینک آفتابی  و موی رنگ کرده .

 

دستها شله ؟

 

تا اونجایی که یادمه برنامه ی نماز جمعه هر هفته این جوریه که پس از این که بیانات پیش از خطبه بیان شد ، مجلس گرم کن نماز جمعه میاد و چند تا شعار میده و مجلس که شور گرفت ، خطیب اصلی میاد و بیاناتش رو بیان می کنه تا صلات ظهر ، بعد هم اذان و اقامه می گن و نماز می خونن . تقریبا تا ساعت یک و نیم هم کل برنامه تموم میشه و نمازگزاران میرن خونه شون . اما در این نماز جمعه ی تاریخی ، خطیب پیش از خطبه اون قدر حرف زد که حوصله ی همه رو سر برد . نشون به اون نشون که سر صلات ظهر حرف زد . بعضی ها می گفتن شاید اصلا اصل و فرع برنامه همین بابا باشه و بعدش از رفسنجانی خبری نباشه ! مردم هم که اعصابشون از دری وری های این بابا خورد شده بود شعار می دادن : دروغگو حیا کن / میکروفونو رها کن ...  اما کور گوش شنوا . بعضی ها هم می گفتن ایشون می خواد انقدر حرف بزنه که حوصله ی مردم سر بره و همه برن خونه شون تا دیگه کسی بعد از نماز نباشه که بخواد راهپیمایی کنه ! خلاصه کوپن این خطیب پیش از خطبه هم تموم شد و اذون گفتن و نوبت خطبه های اصلی شد . موقع پخش اذون جمعیتی که عین دریای توفانی شعار می دادن به قدرت خدا با چهار تا هیس هیس گفتن و سیس سیس کردن یکهو شدن اقیانوس آرام . صدا از ندای کسی درنیومد تا اذون تموم شد . تا این زمان خیابون های وصال و نادری و فلسطین و سرپرست و 16 آذر هم مملو از جمعیت شده بودن . مجلس گرم کن نماز جمعه اومد و شروع کرد به شعار دادن . مجلس گرم کنه می گفت : مرگ بر امریکا ، مردم می گفتن مرگ بر روسیه . بالاخره لحظه ی موعود رسید . مجلس گرم کنه معرفی رفسنجانی رو پرزنت کرد و برای اولین بار بعد از گذشت چهارده قرن از طلوع آفتاب اسلام ، یک خطیب نماز جمعه توسط نمازگزاران با دست تشویق شد . اون هم نه ده نفر و صد نفر و دویست نفر ، کم ِ کم پونصد هزار نفر . صدای دست زدن ملت اونقدر تکون دهنده بود که به گوش رفسنجانی رسید و تذکر داد بالاغیرتا رعایت کنید . یک صحنه ی خنده دار دیگه موقعی بود که نمازگزاران کارت دعوت دار شعار می دادن : خونی که در رگ ماست / هدیه به رهبر ماست . داشتم فکر می کردم اگر من الان پشت تریبون بودم می گفتم خداوند خون تون رو زیاد کنه . که یکهو رفسنجانی گفت : خداوند شما رو نگه داره ! متلک ظریفی بارشون کرد . البته در چارچوب قانون .

 

بالاخره خطبه ها شروع شد و رفسنجانی که در آخرین روزهای قبل از انتخابات اون نامه ی بدون سلام و تحیت رو به رهبر نوشته بود و آخر نامه ش از اقیانوس خشم مردم نوشته بود و یک بیت شعر حکمت آموز از سعدی آورده بود که می گفت اگه این جلوی جوب رو با چهار تا بیل خاک نگیری دو روز دیگه با لشگر فیل ابرهه هم نمیشه جلوش رو گرفت ( اصل شعر رو یادم نیست اما فحوای کلام این بود به گمونم ) ، سران کودتا رو نصیحت کرد که سر عقل بیان و دست از این نمایش بردارن ( که البته قطعا کسی به حرفش گوش نمی کنه ) و البته برای این که صدا و سیما چیزی برای پخش کردن داشته باشه و ضرغامی از غصه دق نکنه ، چهار تا کلوم هم از قانون گفت که تا این لحظه بیست و شیش هزار بار تلویزیون پخشش کرده . ناگفته نماند رفسنجانی در لفافه ، تلویزیون رو هم بابت خبطی که مرتکب شده به طرزی کاملا قانونی بدجوری تهدید کرد . من اگر جای ضرغامی بودم بدون لحظه ای تردید خودم رو زنده به گور می کردم . این جوری امنیتش بیشتره .

 

قانون وارد می شود

 

هنوز خطبه ها تموم نشده بود که از کوچه ی شاهد ، وانت وانت بسیجی وارد خیابون وصال شدن . همگی هم کاور پوشیده و مجهز به باتوم و تای رپ ( دستبند پلاستیکی ) و سپر و کلاه . مجلس گرم کن نماز جمعه داشت اقامه می گفت تا نمازگزارها صف هاشون رو مرتب کنن ، بسیجیان باتوم بر کف به جمعیت نمازگزار خیابون وصال حمله کردن . عینهو نماز ظهر عاشورا . بعدها شنیدم توی خیابون های قدس و 16 آذر هم گاز اشک آور زده ن . این جور که علما میگن روز عاشورا اما حسین و یارانش زیر بارون تیر و سنگ نمازشون رو خوندن و چند تایی هم کشته دادن . ما هم دوش به دوش برادران و خواهران ، بی اعتنا به رژه رفتن بسیجیان باتوم به دستی که هر کدوم در رذالت و وقاحت ، دست کمی از لشگر عمر سعد ندارن نمازمون رو خوندیم . خدا قبول کنه ...

 

قرار ما ، دیباگران تهران

 

گفتم که کودتا چی ها طبق معمول از ترس شون موبایل ها رو قطع کرده بودن . آقا من نمی فهمم این قطع کردن موبایل دیگه چه کاریه ؟ خیلی عذر می خوام ، کافیه یکی از طرفداران میرحسین موسوی در یک گوشه از دنیا یک باد صدا دار از دلش در بره ، موبایل نصف تهران رو قطع می کنن .

می گفتم ، سر صبح با دوست عزیزتر از جانی قرار گذاشته بودیم بعد از تموم شدن نماز بیایم دم کتاب فروشی دیباگران تهران . بعد از تموم شدن نماز دیدم دوستان همراه من همگی از دست لشگر عمر سعد فرار کرده ن . مردم همه به سمت بلوار کشاورز می رفتن و شعار می دادن . من هم خلاف جهت جمعیت به سمت پایین می رفتم تا خودم رو برسونم به دیباگران تهران . توی مسیر به جمعیت خط می دادم تا چه شعاری بدن . احتمالا الان عکسم رو توی سایت گردباد به عنوان لیدر اصلی نماز جمعه گذاشته ن . خدا کنه خوب افتاده باشم . توی طالقانی درگیری شده بود . محشر کبرایی بود . وقتی رسیدم به بزرگمهر مردم نمازگزار عینهو کنیز کفگیر خورده در می رفتن . باز هم خلاف جهت مردم رفتم به سمت میدون انقلاب . می گفتن گاز اشک آور زده ن . بعضی ها بچه شون رو بغل گرفته بودن و فرار می کردن . بچه ها گریه می کردن . جلوی پای من مردی که پاش کمی معلول بود زمین خورد . کمکش کردیم بلند شه . بوی گاز اشک آور رو احساس می کردم اما نمی دونم چرا این گازها رو من هیچ اثری ندارن ؟ از کوچه ی اسکو رفتم تو خیابون انقلاب . اونجا اوضاع کمی آروم تر بود . پیاده روهای انقلاب رو مامورین ترسناک یگان ویژه که شبیه لاک پشت های نینجان بسته بودن و همه رو هدایت می کردن سمت چهارراه ولی عصر . البته با باتوم و در چارچوب قانون . من که یک جایی نزدیک میدون انقلاب قرار داشتم از وسط خط ویژه رفتم سمت میدوم انقلاب . از خیابون 16 آذر ، جمعیت زیادی که شعار هم می دادن به سمت خیابون انقلاب سرازیر شده بودند . نینجاها باتوم به دست جمعیت رو تعقیب می کردن و منتظر فرصت بودن تا بهشون حمله کنن . ظاهرا جمعیت مورد اشاره تا میدون آزادی رفته ن . وقتی رسیدم به کتابفروشی دیباگران دیدم ای دل غافل ، این کتابفروشی فقط میعادگاه من و دوست عزیزتر از جان من نبوده ، بلکه در واقع میعادگاه نیروی یگان ویژه هم بوده . حدود پنجاه نفر از نینجاها جلوی در کتابفروشی وایستاده بودن و مردم رو تماشا می کردن . حدس زدم دوست عزیزتر از جان من باید بین جمعیت انبوه اون سمت خیابون باشه . چند بار سعی کردم موبایلشو بگیرم اما فایده نداشت . دیدم تو این اوضاع نمی تونم پیداش کنم ، به همین خاطر حرکت کردم سمت خونه .

 

 

سلطان بن سلطان ، خاقان بن خاقان ...

 

شب شنیدم اون روز هوای تهران 41 درجه سانتیگراد بوده . روز بعد از دوستان شنیدم جمعیت زیادی به سمت میدون ولی عصر ، هفت تیر و فاطمی تظاهرات کرده ن و تن اصحاب کودتا رو حسابی لرزونده ن . فردای روز نماز جمعه یک نمونه از پس لرزه های این حماسه رو در نامه ی بانمک یکی از اعضای شورای نگهبان خطاب به رفسنجانی دیدیدم که در فرازی از این نامه گفته بود : ... تو چی کاره ای ؟

 

عبرت های نماز جمعه ی 26 تیر

 

عبرت الف ـ برگزاری این نماز جمعه با این کیفیت شجاعت بی سابقه ای به بعضی از سیاسیون داده . تا جایی که یکی شون پیشنهاد برگزاری رفراندوم از خودش در کرده و یکی دیگه روز روشن رفته مشهد جهت تشکیل جبهه ی تازه ای در بین علما و روحانیون . خودمونیم این رفراندوم هم ابتکار خوبیه ها ؟ هرگونه مخالفت با برگزاری رفراندوم از سوی دولت کودتا به معنای تأیید وقوع تقلبه . و الا اینا که بیست و چهار میلیون و خورده ای رأی دارن که نباید از رفراندوم بترسن ؟ ( بیست و چهار میلیونش کنار ، این خورده ایش منو کشته )

عبرت ب ـ نماز جمعه فرصت خوبی بود برای این که تا می تونیم شعار بدیم و تن سران کودتا رو ببریم روی ویبره . قبول باشه .

عبرت جیم ـ وزیر امور خارجه ی روسیه گفته کسانی که شعار مرگ بر روسیه سر داده ن عده ای انگشت شمار بوده ن !!! این حرف یک چیزی تو مایه های همون " چهار تا خس و خاشاک " خودمونه .

شیطونه میگه از این به بعد هر وقت از روی پل دوم حافظ تو خیابون حافظ رد میشم سرم رو از پنجره ی ماشین بیارم بیرون و سمت سفارت روسیه داد بزنم : مرگ بر روسیه .

عبرت دال ـ بد نیست بعضی از دوستان یک کمی نماز و احکام نماز یاد بگیرن تا در مواقع مقتضی دو رکعت نماز هم بخونن و یک فیضی ببرن . هر وقت می بینید شب ، شب عزیزی است ، دل بدهید به روضه . ثواب داره .

 

پس نوشت مهم :

 

همیشه وقتی کودتا میشه یک عده از غصه دق می کنن . یک عده سکته می کنن . من هم بعد از این همه روضه خوندن در باب بی خیالی و الکی خوشی ، به دلیل فشارهای عصبی ناشی از کودتا ، 60 درصد از دید یک چشمم رو از دست دادم ! پزشک ها تشخیص داده ن مبتلا به بیماری نادری شده م به اسم سی اس آر که بیشتر ، نظامیان در میدون جنگ بهش مبتلا میشن و ناشی از تنش های عصبیه حاده . فکرشو که می کنم می بینم ده ها نفر شهید شده ن ، خیلی ها مجروح شده ن و توی بیمارستانن . خیلی ها توی زندان زیر شکنجه ن . تو این اوضاع 60 درصد دید یک چشم که ارزشی نداره ؟ داره ؟ جای شکرش باقیه پزشک ها امید به بهبودی داده ن . این متن رو هم با این چشم های عاجز نوشته م . غلط های دیکته ایش رو خودتون تصحیح کنید .

برای پدر و مادر شهیدان جنبش دعا کنید ، برای بهبودی مجروحان جنبش دعا کنید ، برای آزادی اسیران جنبش دعا کنید ، اگر حال داشتید برای چشمان نیمه نابینای من هم دعا کنید . خیلی سخته آدم سر ناهار و شام غذایی رو بخوره که نمی تونه ببیندش ...

 

 

ختم کلوم

 

توی راهپیمایی هفت تیر تا انقلاب دختر جوونی با چهره ی مصمم  کاغذ A4 ای رو بالای سرش گرفته بود که جمله ی روی اون کاغذ هیچ وقت از یادم نمیره . او نوشته بود :

 

ما بی شماریم

 

This photo, taken by an individual not employed by the Associated Press and obtained by the AP outside Iran, shows a female supporter of the Iranian opposition leader Mir Hossein Mousavi flashing a victory sign and wearing a green head scarf, a symbolic color of Mousavi's supporters, during a Friday prayer in Tehran, Iran, Friday, July 17, 2009. Tens of thousands of government opponents packed Iran's main Islamic prayer service Friday, chanting

 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |

صبر ایوب

 

من به غربت رفتم و دیدم به مانند وطن نیست

به غم خوردن در این عالم کسی مانند من نیست

عزیزانم اگر شیر و شکر غربت بنوشید

به خدا به مانند گدایی وطن نیست

 

خیلی وقته تو این صفحه خوشمزگی نکرده م . متاسفانه می بینم تعدادی از دوستان به دلیل اتفاقات اخیر احساس خستگی روحی می کنن و افسرده و پژمرده شده ن .

شعر :

خسته ام من / خسته ام من / مثل مرغ بال و پر شکسته ام من / خسته ام من / خسته ام من / سالها کنج قفس نشسته ام من

 

من سعی کردم تمام عقل و شعور داشته و نداشته م رو جمع کنم و با استفاده از تجربیات سی ساله م در امر خطیر و جان فرسای زندگی در کشور ایران ، توصیه هایی رو برای تمام دوستان عرضه کنم تا کمی روحیه شون تغییر کنه و بتونن این روزهای سخت و گرم رو تحمل کنن .

 

هیشکی نمی تونه مث ما بخنده

 

در زندگی من خندیدن و شاد بودن یک اصله . مهم نیست به چه چیزی بخندیم . من سعی می کنم همیشه و در همه حال به این آموزه ی اخلاقی که میگه : " به هم نخندیم ، بلکه با هم بخندیم " عمل نکنم و تا می تونم به اطرافیان و دوستانم می خندم . اگر جرات کنم جلوی روشون و اگر نتونم پشت سرشون می خندم . خدا هم به من لطف کرده و هرچی خل و چل داشته فرستاده سراغ من . به همین دلیل هیچ وقت سوژه برای خندیدن کم نداشته م .

می تونید به قیافه ی خوشگل سران کودتا بخندید . به خدا خندیدن دارن . نه تنها قیافه شون خنده داره ، بلکه یکی از اونها صداش هم خنده داره . ( اگه گفتید کدومشون ؟ )

و همچنین می تونید به حرف های اونها بخندید . کدوم رییس دولت رو تو دنیا سراغ دارید که بگه

 آقای اوباما زمان انتخابات ما بلبل زبونی می کرد !

 

جمله ی قصار : حال دوستان حال ماست .

غزل ( بدون موزیک ) :

یک بار تو به اخلاص عمل بیا بر در دوست

گر کام تو برنیامد آن وقت گله کن

 

یک مثال ساده ش همین دوست تازه پیدا کرده م شهرام . از وقتی شنیده مرحوم فرخ لقا هوشمند به دیار باقی رفته از صبح تا شب به جای کار کردن ، خاطرات خودش رو از تماشای سری فیلم های صمد تعریف می کنه . یعنی هم تعریف می کنه هم اجرا می کنه . من هیچ کدوم از فیلم های صمد رو ندیده م اما با درکی که از سینما دارم می تونم حدس بزنم مثلا صحنه ی مشق نوشتن صمد روی پشت بوم نهایتا سه چهار دقیقه تماشاگر فیلم رو می خندونه . اما اجرای شهرام از این ماجرا حدود نیم ساعت طول می کشه و تا یک ساعت و نیم تماشاگرش رو می خندونه . اگر دستتون به شهرام ما نمی رسه می تونید فیلم های صمد یا هر کمدین مادر مرده ی دیگه رو گیر بیارید و تماشا کنید و بخندید . اگر خنده دار هم نبود باز هم بخندید . اگر سعی کردید اما نتونستید ، سعی کنید به هرچه نه بدتر مادر اون کمدین بخندید . این که دیگه خنده داره ؟ نداره ؟

 

یک نمونه دیگه همین دوست عزیزم ، مبارز نستوه و آزادیخواه ، آرش . آرش رو می تونم بدون هیچ اغراق و گزافه گویی ( گرچه این مطلب از سر تا ته همه ش گزافه است ) یک روشنفکر بدونم . آرش برای اولین بار من رو با جان لنون ، بی جیز ، باب دیلن ، جیمی هندریکس ، گروه The doors و چند تا غول دیگه ی تاریخ موسیقی آشنا کرد . اما این همه ی داستان نیست . آرش در کنار اینهایی که اسم بردم ، گاهی وقتی انواع دیگه ای از موسیقی رو هم گوش می کنه . البته نه برای غصه خوردن و بغض کردن یا برای غر دادن . فقط برای خندیدن . این انواع دیگه که گفتم اجرای زنده ی تعدادی از خواننده های ایرانیه مثل نعمت الله آغاسی ( که نمی دونم با غین نوشته میشه یا با قاف ؟ ) ، کنسرت سال 94 ابی ( که پره از سوتی های خنده دار ) و از همه مهم تر کنسرت معروف خواننده ی خوش صدا و مردمی و ورزشکار خودمان را ، جواد یساری .

به همه ی دوستان توصیه می کنم به هر طریقی که می تونن فایل صوتی کنسرت های فوق الذکر رو تهیه کنن و بدون توجه به بخش هایی که موسیقی اجرا میشه ، به توضیحاتی که خواننده ها بین قطعات موسیقی به حضار میدن گوش کنن و از سر شب تا کله ی سحر بخندن . بعد از مدتی می تونید به قطعات موسیقی که اجرا میشه هم گوش کنید و در اونها هم نکته هایی برای خندیدن پیدا کنید .

من شخصا تا عمر دارم از آرش ، بابت این که من رو با خواننده ی محبوب و مردمی و ورزشکار ، جواد یساری آشنا کرد ممنون و متشکرم .

 

چیزی که هرگز نباید فراموش کرد اینه که زندگی در کشور ایران به صبر ایوب نیاز داره . خوشبختانه من صبر ایوب رو دارم . شما هم اگر چنین چیزی رو در خودتون سراغ ندارید می تونید ترانه ی صبر ایوب رو با صدای هنرمند محبوب و مردمی و ورزشکار ، جواد یساری ، از اینترنت دانلود کنید و به راحتی در این کشور کودتا زده زندگی کنید . اگر هم صبر ایوب رو توی اینترنت پیدا نکردید می تونید اون رو از اقای ربیعی بگیرید .

 

 ... آقای ربیعی صبر ایوب رو خواسته ن ، رو چشمم . اجرا می کنم . میریم صبر ایوب . استاد ، صبر ایوب ...

 

آیا می دانید :

آیا می دانید من و شما می توانیم شب ها با خیال راحت سرمان را روی بالش بگذاریم و چند ساعت بخوابیم اما سران کودتا شب ها تا صبح کابوس می بینند ؟

 

آیا می دانید من و شما چون جوونیم سالهای سال زنده می مانیم و مرگ سران کودتا را به چشم می بینیم ؟

 

آیا می دانید هر سال در دنیا نزدیک به دو هزار و پانصد فیلم سینمایی تولید می شود که حدود یک پنجم آنها فیلم های کمدی هستند ؟

 

آیا می دانید تاریخ موسیقی ایران پر است از خوانندگانی که ناخواسته می توانند باعث شادی و خنده ی ما شوند ؟

آیا می دانید می توانیم به قول خواننده ی محبوب و مردمی ، بدون موزیک یک حالی با هم بکنیم ؟

 

پرسش مهر : شما آهنگ محراب رو شنیدید ؟ نشنیدید ؟ همون که آقای ابراهیمی درخواست کرده ؟  همون که به قول خواننده ی محبوب و مردمی ش آهنگ شادی هم هست ؟ اگر نشنیدید من یک کمی ش رو اجرا می کنم :

 

خوب بریم آهنگ محراب ... آهنگ شادی هم هست ... محراب استاد ... ( یک کمی موزیک ) ... جانم ...

 

 

جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

 

جنبش بیداری طبقه ی متوسط در ایران

 

صفر

 

مدت هاست تو این صفحه چیزی ننوشته م . طبیعیه که اگر بخوام چیزی بنویسم از جنبشی می نویسم که حدود دو ماهه در دل اون غوطه می خوریم و هیجان زده و هراسون منتظریم ببینیم حرکت بعدی چیه و در روزهای بعدی چه اتفاقی می افته ؟

طبیعیه که اگر بخوام از چیزی جز این جنبش بنویسم ، جنبشی که هنوز اسم نداره ، جنبشی که به قول تعدادی از اهل فن هنوز شکل نگرفته ، جنبشی که هنوز اوج نگرفته ، خریت خودم رو ثابت کرده م . من هم مثل خیلی های دیگه تو خواب و بیداری ، وقت و بی وقت ، حین کار کردن و استراحت کردن ، به بلایی فکر می کنم که سر ما اومد و بلایی که باید سر اونها بیاریم .

 

یک

 

بعد از کودتای بیست و هشت مرداد سی و دو ، شاه بیست و پنج سال با خیال راحت سلطنت کرد و در این مدت مخالفان حکومت کودتا فقط دندوناشون رو روی هم فشار دادن و هی شعر نوشتن . نباید اجازه بدیم جنبش ما به جنبش شاعران خشمگین تبدیل بشه .

 

دو

 

موجی که مردم در حمایت از کاندیداتوری میرحسین موسوی در سطح کشور به راه انداختند در طول تاریخ سیاسی این کشور بی سابقه بوده . خود من در طول چهارده سالی که کار سیاسی کرده ام و در این مدت در تمام انتخابات انجام شده کار ستادی انجام داده ام چنین چیزی ندیده بودم . آنهایی هم که سن و سالی ازشان گذشته در مدت های مدیدتر چنین چیزی ندیده اند . آنچنان که در تاریخ نوشته اند در طول هفتاد و چند سالی که از ایستگاه راه آهن تهران تا پل تجریش خیابان هیجده و نیم کیلومتری کشیده شده ، هیچ حزب و سازمان و گروه و هیاتی نتوانسته بود چنین جمعیتی را به خیابان بکشاند و ته تا سر تهران را یکرنگ کند . و همچنین فکر نمی کنم هیچ کمپین انتخاباتی در دنیا پیدا شود که بین اعضایش دختر شش ساله و پسر پنج ساله هم دیده شوند . از همین رو بود که دستور اکید " به هر نحو ممکن باید جلوی این موج سبز گرفته شود " صادر شد و پس از آن اتوبوس اتوبوس بسیجی و کارگر و کارمند و بیکار و بیعار و رذل و وبش بود ( و هزار طایفه و طبقه و صنف دیگر که تنها خود می دانند چه بودند و که بودند ) که از این شهر به آن شهر ، از این خیابان به آن محله ، از این مصلا به آن مسجد و از این دخمه به آن لانه جابه جا شدند و پرچم های وارداتی از چین را نشان وطن پرستی نداشته ی شان کردند تا فردا روزی اگر بیست و چهار میلیون و چندصد هزار رای به نام محمود احمدی نژاد از صندوق ها درآمد کسی نپرسد این همه رای دهنده کجا بود ؟

در همان روزها ، جمعه 15 خرداد ، اتوبوس اتوبوس بسیجی از شهریار در حاشیه ی تهران به اصفهان بردند تا میدان نقش جهان اصفهان در سخنرانی انتخاباتی احمدی نژاد خالی از جمعیت نباشد و چند روز بعد خاتمی به اصفهان رفت و در روزی میان هفته بیش از آن جمعیت از اهالی اصفهان به آن میدان آمدند . در همان روز راه آهن تا تجریش که ذکر خیرش شد در گوشه ای از تهران میتینگ انتخاباتی احمدی نژاد در مصلا برگزار شد و عجب آن که پس از پایان آن نمایش سرکاری که سخنران هایش رضازاده و استیلی و ده نمکی بودند اتوبوس های هواداران او همه سر کج کردند سمت ترمینال شرق و ترمینال بیهقی . و این حکایت تنها محدود به تهران و اصفهان نمی شد . و البته اگر به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم آقایان روزی مجبور به استخدام زنانی شوند که به تجارت جنسی شاغلند و آنها را با مانتوی گشاد و مقنعه به خیابان بفرستند تا پوستر به دست بگیرند و حس اعتماد به نفس طرفداران دکتر را تقویت کنند . حالا حق نداریم بپرسیم شما که به قدر تشکیل یک نمایش انتخاباتی در هر شهر سیاهی لشکر نداشتید این بیست و چهار میلیون و خورده ای رای را از کدام رای دهنده گرفتید ؟ 

 

 سه

 

یکی از اهداف اصلی طراحان کودتا ، مسدود کردن مسیر سیاست ورزی اصلاح طلبانه برای ابد الدهر است . من خود به چشم دیدم از همان ساعات اول آغاز رای گیری در روز بیست و دوی خرداد چگونه نیروی انتظامی در تلاش وافری بود تا در سطح شهر تهران تشنج و درگیری خلق کند .

یک نمونه ی بامزه آن زمانی بود که یک ماشین کرایه ای چند پرس غذا برای محل تجمع رابطان صندوق های منطقه ی 7 تهران آورده بود که یکهو یک مشت بسیجی و مامور انتظامی از زمین و هوا ریختند و چلوکباب های کوبیده را مصادره کردند که ای داد ، شما می خواستید بین مردم غذا پخش کنید ! یا پس از پایان رای گیری ، زمانی که رابطان پشت در اداره ی آموزش و پروش منطقه ی 7 جمع شده بودند تا یک نسخه از فرم 22 حوزه های رای گیری این منطقه را دریافت کنند با حمله ی نیروهای جان بر کف انتظامی مواجه شدند که ای هوار ، شما قصد انجام تجمع اعتراض آمیز را دارید ( و عجیب این که این برادران جان بر کف از کجا می دانستند قرار است یکی دو ساعت بعد خبر باورنکردنی آرای میلیونی رییس جمهور منتصب از تلویزیون اعلام شود که حاجت به برگزاری تجمع اعتراض آمیز باشد ؟)

و همچنین روز شنبه ی پس از انتخابات به چشم خود دیدم که چگونه نیروهای یگان ویژه عمدا و با دستور مقامات انتظامی ، تجمع تعداد کمی معترض در خیابان فاطمی و زرتشت را در صبح آن روز به بلوای عصر و شبانگاه تبدیل کردند که البته دود آن به چشم خودشان رفت .

این که چرا کودتاچیان این قدر اصرار و علاقه داشتند تا اعتراضات آرام و بعضا صامت طرفداران میرحسین موسوی را به تشنج بکشانند ، یکی از دلایلش این بود که زمینه برای دستگیری گسترده ی فعالان سیاسی به خصوص از یک حزب و یک سازمان خاص فراهم شود تا بتوانند در آینده ی نزدیک این حزب و سازمان را منحل کنند و به قول خودشان چشم فتنه را از بیخ و بن کور کنند و در واقع به وصیت اسدالله لاجوردی عمل کنند که ظاهرا در وصیت نامه ی خود افسوس خورده بود چرا به جای قلع و قمع کردن سازمان مجاهدین خلق ، به حساب سازمان مجاهدین انقلاب نرسیده بوده است .

 

چهار

 

همچنان که گفتم همه ی آنچه در بیست روز مهلت تبلیغات انتخاباتی رخ داد بی سابقه بود . اما از آن بی سابقه تر اتفاقی بود که در روز بیست و پنج خرداد اتفاق افتاد . تصور کنید در یک روز غیر تعطیل و در شرایطی که تمام کانال های ارتباطی مسدود است و از کله ی صبح توی رادیو و تلویزیون اعلام می کنند امروز هیچ مجوزی برای هیچ تجمعی صادر نشده است و در شهر شایع کرده اند حکم تیر کسانی که به سمت میدان انقلاب بیایند صادر شده و بعد ، چنان جمعیتی که دیدید و نیازی به توصیف آن نیست و فقط خود خدا می داند چند نفر بودند .

حرکت جنبش بدون نام ما تا یک جاهایی فراتر از تصور بود . اما بعد از آن شنبه ی سیاه و مسدود شدن مسیر تشکیل راهپیمایی های میلیونی به نظر می رسد جنبش درمسیر قهقهرا قرار گرفته است . البته تا همین جا هم دستاوردهای بزرگی داشته ایم . این که در دنیا چو پیچیده احمدی نژاد رییس جمهور مردم ایران نیست و این که رفتارهای احمدی نژادی او را به حساب مردم ایران و رای آنها نمی گذارند دستاورد کمی نیست . همین که روی مردم به آژان و بسیجی و نینجای یگان ویژه باز شد و ترس آنها از خوردن کتک و باتوم و همچنین دست بلند کردن روی این آدمکش ها ریخت اتفاق کمی نیست . همچنین این که افکار عمومی نسبت به حوادث ایران حساس شده و پس لرزه های این موج تا کنسرت تابستانی بان جووی و بونو و تنیس ویمبلدون رسیده ، دستاوردهای کمی نیستند . اما بدیهی است که این چیزی نیست که ما می خواستیم .

وقتی همه ی راهها مسدود شد گفتند از قوه ی تخیل و ابتکار خود کمک بگیرید و اتفاقا کار از همان روزی خراب شد که ابتکار عمل افتاد به دست این قوه ی بی هنر تخیل . یکی پیشنهاد داد ظهر جمعه بادکنک سبز هوا کنیم ( همان جمعه ای که احمد خاتمی با چشمان از حدقه درآمده بشارت اعدام مخالفین دولت کودتا را داد . ) یکی دیگر پیشنهاد داد شب ها اتوی مو روشن کنیم تا برق برود و دل وزرا و معاونین کچل رییس دولت کودتا را آب کنیم . یکی دیگر پیشنهاد داده صلات ظهر توی خیابان و اداره و شرکت و مغازه اذان بگوییم ( که البته این کار را رادیو و خصوصا مرحوم محمد آقاتی به نحو احسن انجام می دهند ) احتمالا پیشنهاد بعدی هم این است که جوجه بخریم و رنگ سبز به پر و بال جوجه ها بزنیم و آنها را زیر پل سیدخندان به کودکان زیر هشت سال هدیه بدهیم .

چیزی که من را نگران می کند همین است که جنبش بی نام ما در مسیر تخم مرغ رنگ کردن و بادکنک هوا کردن و ارزن برای کبوترها ریختن بیفتد و کودتاچیان بر اریکه ی قدرت تکیه بزنند و به ریش تراشیده ی ما بخندند .

در بین پیشنهاد های صادر شده از جانب قوه ی تخیل دوستان و همرزمان ، فعلا یکی دو سه پیشنهاد زیر به نظرم کارسازتر و کارآمدتر می رسد ، به شرط آن که به آنها عمل شود که متاسفانه تا امروز نشده .

یکی طرح تحریم خرید کالاهایی است که در بنگاه صدا و سیمای ضرغامی تبلیغ می شوند که می تواند منابع مالی این سازمان را محدود کند و به آقایان حالی کند از پس هر خربزه خوردنی تب و لرزی هم عارض می شود .

دومی طرح تحریم خرید کالاهای بنجل ساخت کشور چین است که جسارتا از قوه ی تخیل خودم صادر شده که می تواند بخش عظیمی از جامعه ی بی اعتنا به حوادث سیاسی را در کشور تحت فشار قرار داده و آنها را به واکنش در برابر دولت کودتا وادار کند .

سومین طرح خارج کردن پول از بانک های دولتی و موسسات مالی و اعتباری وابسته به سپاه و بسیج است که خصوصا درمورد سپرده ها ، ضربات مهلکی بر پیکره این نهادها وارد می کند .

چیزی که هرگز نباید فراموش کنیم این است که این جنبش درست مانند یک کودک تازه متولد شده نیاز به توجه و مراقبت دارد . اگر لحظه ای از آن غفلت کنیم هزار بلا به سر آن خواهد آمد . نباید اجازه دهیم آفت احساسات گرایی ، قوه ی تعقل و تدبر و حتی تخیل ما را از کار بیندازد .

در پایان می خواهم عجالتا برای این جنبش بدون نام که هنوز شکل نگرفته و هنوز به اوج نرسیده و مانند یک کودک تازه متولد شده به مراقبت و توجه نیاز دارد اسم انتخاب کنم . من اسمش را می گذارم " جنبش بیداری طبقه ی متوسط " و البته همچنان که گفته اند ، همه حرف از چیزی می زنند که ندارند ، من هم این اسم را از آنجا انتخاب کردم که تا همین چند ماه پیش نه جنبشی داشتیم ، نه ذره ای بیداری و نه هنوز طبقه ی متوسط و امیدوارم اشتباه نکرده باشم و امروز صاحب این سه شده باشیم .

 

 In front of a picture of Iranian supreme leader Ayatollah Ali Khamenei, President Mahmoud Ahmadinejad, waits to receive Omani Foreign Minister Yousuf bin Alawi bin Abdullah, unseen, for a meeting at the presidency, in Tehran, Iran, Saturday, July 11, 2009.

 

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 |

 

اگر مقاله ی دیروز بهنود رو در روز آنلاین نخونده باشید چهار پنجم عمرتون برفناست . چون خودم وقت نکردم چیزی بنویسم این مقاله رو گذاشتم اینجا تا بخونید و چهار پنجم عمرتون رو پس بگیرید .

 

گناه سعید حجاریان : اندیشیدن

مسعود بهنود

همسرش دردمندانه پرسیده چه می خواهند از تن نیمه جان او. او که چون کودکی شده است فقط می گرید و گاهی می خندد. و ما خوب می دانیم پاسخ این بانو را. دشوار نیست و درکش آسان است، دشمنش هستند چون هنوز می اندیشد و سعید حجاریان چون می اندیشد خصم آن هاست. دشمن تاریکی، خصم خشونت. و شبکوران پند نمی گیرند که اگر می خواهند زندگی را خفاشی در عمق تاریکی بگذرانند باید آفتاب را تعطیل کنند و اندیشه را معطل دارند. کشتن سعید هم چاره شان نیست او تا همین جا هزاران جوانه داده است. و گناهش همین است.

در یک جلسه بازجوئی، بازجو به من و زیدآبادی و نبوی می گفت – و این را حق به جانب و با ابروهای بالا انداخته و شادمان از کشف بدیع خود می گفت – هیچ می دانید سعید حجاریان در یک مصاحبه گفته باید فضائی بسازیم که انگشتشان روی ماشه بلرزد. این را بازجو از شماره پنجم نشریه راه نو نقل می کرد. نشریه ای که اکبر گنجی می ساخت. با سخن بازجو ما سه زندانی سرهایمان به زیر بود و زیر لب می خندیدیم. سکوت بود. من گفتم خب جناب مستوفی تروریست ها را گفته. گفت فلانی ماست مالی نکنید این را که من هم می گویم. و راست می گفت آقای مستوفی [مستعار] منظور حجاریان در آن مصاحبه کسانی بود که قرار باشد رو به مردم شلیک کنند. خوب دیده بود.

نه فقط آن جا دیدیم که چطور به هدف زده سعید، بلکه در همین روزهای اخیر یک خبرنگار خارجی به من گفت دیده است افسری از نیروی انتظامی را که با اشک گفته خواهر و برادر من بین مردم اند من هرگز به آنان تیر نمی زنم. به تعبیر سعید حجاریان دستش لرزیده بود افسر. و خبرنگار می گفت برای همین لباس شخصی ها را به میدان آورده بودند. اما همان ها هم، همین قدر که از بازار مسگرها عبور کنند گوششان صداهای دیگر بشنود آن گاه گوششان به نغمه های خوش آشنا می شوند و خواهند دانست که چه موسیقی خوشی در حیات است و چه آهنگ دلگزائی است در صدای چکش و پتک  

خشونت آئینان دو بار کوشیدند با گلوله هایشان سعید حجاریان را از اندیشیدن بازدارند. هر دو بار نشد. یک بار به چالاکی در جوی آب غلتید و ماند. تقدیر نبود به گلوله مریدان رجوی کشته شود. دیگر بار  یکی از مقلدان آقای مصباح یزدی بود با موتورسیکلت نهاد ریاست جمهوری و همدستانش در پشت موتور منتظر، برابر ساختمان شورای شهر. به شلیک سعید عسگر لبخند همیشگی بر لب های سعید حجاریان که داشت برای یک ارباب رجوع نامه ای امضا می کرد خشک شد. قلم خونین در دستش ماند. او به کما رفت و سعید عسگر به خیال خود کار را تمام کرد.

 زمستان که برسد ده سال گذشته است از آن روز. در این ده سال دولتی که خفاش ها به جان دشمنش بودند رفته، و دولتی به جایش کاشته اند که مصباح یزدی تعمیدش داده  و سعید عسگر نشانه آن است و قاسم روانبخش و فاطمه رجبی مبلغش و حسین شریعتمداری مغز متفکرش. دشمنان نشانداراندیشه، دارای دیپلم افتخار فرمان بریدگی، مبدعان دروغ، لشکر بی زینهار شلاق، دشمن آشنای مهر و لبخند. همه به جان خصم سعید حجاریان.

اینک این لشکر همه چیز دارد. میلیاردها دلار سرمایه ملت را در دست گرفته، هواپیمای اختصاصی زیر پایش تا به هر جا می خواهد بپرد، دستگاه تبلیغاتی به وسعت در خدمتش که دروغ ها را راست جلوه دهد و حقیقت را به دروغ بیالاید، دشمنان را دوست و دوستان دشمن جا بزند. روزگار عشرت ترمز بریدگان رسیده بود، مهار گشوده، بی دست و بی مهار سرنوشت هفتاد و پنج میلیون را درکف گرفته به خود وعده می دادند که ودیعه را به مهرداد جان می سپاریم. گمانشان بود  آینده ایران و شاید هم جهان را  در مشت خود دارند، انتخاباتی را که چهار سال پیش سردار ذوالقدر با طرح لایه لایه حکمش را در جیب احمدی نژاد گذاشت در چهار سال چنان با نفت بشکه ای صد دلار جرات یافت که مداحان همان کردند که طلبه ها در افغان یعنی شهامت گرفتند حتی داعیه داران انقلاب را که علما و روحانیون و سرداران باشند، هر کدام را به انگی و دادن نامی به خانه شان فرستاده و از ترس آبرو در موقعیتی نشاندند که روزگاری هم آنان مراجعی همچون سید حسن طباطبائی قمی و سید کاظم شریعتمداری و حسنعلی منتظری را نشانده بودند. اما شبکوران در لحظه ای که گمان داشتند کار سرداران را صادق محصولی تمام کرده و اینک می توان به تلگرام چاوز که چند روز جلوتر فرستاده شده پاسخ بدهد صدائی برخاست که ای دزد. و این صدا را میلیون ها تکرار کردند.

درست در لحظه ای که مست از نشئه قدرت رجز می خواندند که سران دنیا از ما خواسته اند که الگو مملکتداری به آنان بدهیم. درست در روزهائی که خود را در مقام خدائی دیده بودند که می توانند وهن را پیروزی و تحقیر را عزت بنویسند و نامه سرنوشت را در دستان خود گمان می کردند و به خود معجزه هزاره لقب می دادند، خانه عنکبوتی شان که بنا به وعده الهی سست بینان ترین خانه هاست بر سرشان خراب شد. به خود آمدند که جمعی کثیر که تنها در آستانه انقلاب چنین انبوه گرد هم آمده بودند از امام حسین تا آزادی را پر کردند.

 

تاریخ بگویم

شاه روزی که تظاهرات همین خیابان را که آن زمان بلوار شاهرضا نام داشت در عید فطر  از بالا نگریست چنان به خشم دچار شد که در بازگشت لگدی بر پای هلی کوپتر سلطنتی کوفت و فریاد برداشت شما که می گفتید هفت هشت نفرند. و از همان جا تصمیم گرفت که صدای انقلاب را بشنود، اما بعد سی سال، طایفه شب پرست با دیدن انبوه جمعیت با خود گفتند ما خطای شاه نمی کنیم نه که صدایشان را نمی شنویم بلکه آنان را مشتی خس و خاشاک جا می زنیم که دستور از خارجه گرفته و می خواهند نظام را ویران کنند و کشور را به هرج و مرج بکشانند. با خود گفتند شاه بیمار بود و خام، که آماده مهار سیل نبود و گروه ضد شورش نداشت، من این همه را گمانه زده ام. پس بند از خروارها کالا که به پول ملت برای چنین روزی خریداری شده بود برکشیدند. به روزگار نوشته خواهد شد که چه کردند، چه آن ماشین به چند برابر خریده برای پارازیت و چه آن دستگاه فیلترینگ و سپرهای چینی و اسپری خردل کره ای. و به دوران نوشته خواهد شد نه دور و دیر بلکه به همین زودی که چگونه به کاری دست زدند که در تاریخ صدساله پیشینه نداشت. نه سلسله قاجار برای ماندن کاری کرد و احمد شاه حاضر شد حتی یک تن را به کشتن بدهد، نه رضاشاه جز عربده ای در کاخ سرد مرمر و کندن سردوشتی دو امیر کاری کرد وقتی ندا در رسید، و از همه مهم تر پسرش. آخرین شاه ایران که بزرگ ترین نیروی مسلح  خاورمیانه را ساخت و در منابع موثق دارنده ششمین ارتش دنیا لقب داشت، و میلیاردها دلار هزینه این ارتش کرد که قرار بود نه فقط امنیت ایران را حفظ کند که ژاندارم تمامی خلیج فارس باشد. همو که در سال های آخر دورانش گفته می شد ارتشش قفلی است  بر قفس بزرگ ترین زرادخانه جهان یعنی اتحاد جماهیر شوروی. اما با این همه یک نیروی ضد شورش آماده نکرده بود که اگر شهرها به هر دلیل ناارام شد جلوگیرد. از همین رو با گسترش ناآرامی های شهری ارتش را وارد صحنه کرد که برای چنین کاری ساخته نشده بود و در کوچه پسکوچه ها گیر افتاد و به قول یکی از ژنرال هایش ذره ذره آب شد.    

و چون چنین شد و آن چه را به گفته فرمانده نیروی انتظامی از پیش گمانه زده بودند و آماده اش بودند به سامان رساندند. با خود گفتند فرمان سرنوشت رسیده باید کاری کرد که جز ما  شب پرستان کسی زنده و بیدار نماند. از همین رو در روزنامه مهرداد مژده داده اند که براندازی نرم تمام شد اینک فرار نرم آغاز شده است. چه خوش به دل.  گمان دارند حالا زمینه آماده است تا قانون را بگردانند و سی سالی راحت بمانند.

اما در آن میانه، به آشوبی که به علمدار دولت فرصت نمی داند فحشی نثار مخالفان کند از بس زندانی داشت و باید طراحی می کرد، انگار یکی به صدا در آمد که  این ها از میلیون ها به درند. با ده و صد و هزار زندانی که چاره نمی توانشان کرد. پس چاره را در آن دیدند که میلیون ها را بخش بخش کنند تا بتوان حریفشان شد. باز یکی گفت به کدام توان و با کدام نیرو. چنین بود که به سرشان افتاد اول آن ها را که می اندیشند و اندیشه شان کارسازست به بند کشند و پس آن گاه تن بی سر را پاره پاره کنند و هر پاره ای را به سوئی برانند. چنین بود که دیگر بار گذار شب پرستان به خانه حجاریان افتاد. و از آن شب هر چه در زده اند، به هر خانه که ریخته اند اهل هنر و فرهنگ، اهل لبخند و اهل صلاحی بوده است. شبکوران را با شبکوران چه کار. یکی نقل می کرد که سردسته شان به دوران اصلاحات گفته بود صد و هشتاد هزار نفر در زندان ها هستند، بیشتری مواد مخدری و بدهکارند اما هر گاه لازم آمد همه این را آزاد می کنیم و به چند برابر این جا باز می کنیم برای شما.

روزگاری که آقای حسین شریعتمداری فرصت داشت و هر هفته چندتائی مقاله می نوشت یک بار نوشته بود فرمان را می کنیم و ترمز را می بریم تا ببنیم چه می کنید اصلاح طلبان. من در مقاله کوتاهی در جواب نوشتم هیچ می ترسیم و از برابر این ماشین فرمان کنده و ترمز بریده می گریزیم اما شما بگوئید که پس از آن ماشین را به کدام دره می اندازید بی فرمان و بی ترمز. جوابمان نیامد.

و حالا در این روزها که خبر می رسد جسم نیمه جان سعید حجاریان باز تاب نیاورده و در کماست. و شرط گذاشته اند برای آزادیش. یعنی شما بنویسید که صحیح و سالم تحویلتان داده شد، آن گاه با طی تشریفات قضائی موافقت می شود با مرخصی استعلاجی.

زمان آن است که زندانبانان سعید حجاریان را خبر داد که تاریخ نخوانده اید. اگر هم خوانده اید همان برساخته های خودتان هست که در سراسر آن همه بازنده اند جز شما.

و اگر نبودید شما شبکوران ایرانی به ثروتی که دارد چنین فقیر و ذلیل و دور مانده از قافله نبود. و اگر نبودید شما شب پرستان شرق چنین ستم دیده و بازی خورده و باخته نبود، و اگر نبودید طالب ها و القاعده نمی ماندند تا امروز. اما اگر بخواهید سرنوشت خود را از میان کتاب های تاریخ برگیرید خواهید دانست یک پایان بیش تر ندارد کار،  اگر جامه سیاه کنید در آبجو خوران برلین، ور بازوبند ببندند و فریاد دوچه دوچه تان کولیزم رم را بترکاند در متابعت از موسولینی.  یا به تزویر بر لب دعای فرج داشته باشند و یا شعار فتح قریب، خود را طالبان بخوانند و یا مجاهدین بدانید. گالیله را  محکوم کنید  و منصور را به دار بکشید یا حسنک را از راسته عاشقان پیرهن دریده بگذرانید تا سعید عسگرهایتان از دخمه به در آیند و سنگ بر سرش ببارند. اگر امیر را رگ بزنید و قائم مقام را نمدمال کنید باری روزی روزگاری به همین زودی مجسمه ای از سعید حجاریان ساخته می شود بر کنار یک کتابخانه، با دو عصائی که شما زیر بغلش گذاشتید و با لبخندی که نتوانستید از لبش دور کنید. در آن زمان بچه ها مچ بندی سبزی بر مچ های او خواهند بست. اگر امروز به اعصابی که در اختیارش نیست همسر دردکشیده اش می گوید فقط گریستن می تواند، بر حال این سرزمین گریستن می تواند، فردا نسلی که از خون او برآمده اند لبخند او را بر لب روزگار خواهند کاشت.

که مولانا فرمود:

زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش

بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش

در شام دو زلف او، صد صبح نهان بنشست        

هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش

 

چهارشنبه هفدهم تیر 1388 |

مطالب اخير