|
469
|
|
||
|
سال ۸۲ بود که شروع کردم به نوشتن در اینترنت . اون روزها پرشین بلاگ توی بورس بود . اماپر بود از ایرادهای فنی و جون آدم بالا می اومد تا بتونه چند خط توی پرشین بلاگ بنویسه . شهریور سال ۸۴ اومدم توی بلاگفا که ایرادهای فنی پرشین بلاگ رو نداشت . تا امروز مهمون بلاگفا بودم اما ظاهرا بلاگفا متعلقه به ستاد کودتا . من هم تصمیم گرفتم بلاگفا و صاحب بلاگفا رو به خاک بسپرم و مهاجرت کنم به بلاگر . توی خونه ی جدید منتظرتون هستم .
کدام گناه ، بزرگ تر است ؟ قتل ، خیانت ، دروغ ، حسادت ؟ یا وقاحت ؟ کثیف ترین گناهی که بشر می تواند انجام دهد وقاحت است . کثیف تر و زشت تر از هر گناه دیگر . وقاحت یعنی این که کسی گناهی را مرتکب شود و بعد با کمال بی شرمی و بی حیایی گناه خود را توجیه کند یا به گردن دیگران بیندازد . این کار از آن نظر زشت و کثیف است که اجازه می دهد آن را بارها و بارها تکرار کنیم . وقاحت کسی است که مرتکب گناهی می شود و بعد آنقدر وجود ندارد که پای گناه خود بایستد . وقیح کسی است که مردم رو در خیابان به گلوله می بندد و بعد فانوس به دست به دنبال رد پای قاتل می گردد . چند روز پیش با یکی از برادران کودتاچی همکلام شده بودم . با کمال بی شرمی می گفت : تو خبر نداری ، کامیون کامیون اسلحه فرستاده بودن برای کشتن مردم . اگر جلوشون رو نمی گرفتیم زن و بچه ی مردم رو می کشتن . از حزب پ کا کای ترکیه نیرو فرستاده بودن برای کشتن مردم ، حمله کرده بودن به کلانتری تجریش و اسلحه های اسلحه خونه ی کلانتری تجریش رو غارت کرده بودن برای کشتن مردم . بهش گفتم : اینا رو برای کسی بگو که خودش همه چیز رو از نزدیک ندیده باشه . آدم کشتید ، وجود داشته باشید پاش وایستید . و از همه ی آنچه در این شش ماه اتفاق افتاد وقیحانه تر ، نمایش برادران و خواهران بسیجی برای بازسازی صحنه ی قتل ندا اقا سلطان در جوار سفارت بریتانیاست . اوج وقاحت است این ماجرا . پورنوگرافی لزوما وقاحت در نمایش جسم انسان ها نیست . آنچه من در آن چند عکس دیدم اوج وقیحه نگاری بود . همین روزهای اخیر از چند تا از برادران بسیجی شنیدم بین نیروهای جوان و تازه وارد بسیجی اسلحه ی کمری پخش می کنند برای درگیری های آینده . شما راست می گویید . حزب پ کا کا بود که مردم را کشت . حتما کسی هم که مردم را تهدید به خونریزی کرد عبدالله اوجالان بود ؟ شما راست می گویید ، قاتل ندا ، آرش حجازی بود . حکم تیر را هم حتما از پائولو کوییلو گرفته بود . همچنان دروغ بگویید و دروغ بگویید و دروغ بگویید تا روزی که پیمانه ی عمر شما هم مانند آن کردان نگون بخت پر شود و شما بمانید و عدالتی که خداوند بشارتش را داده . می خواهم چند جمله با آن برادران و خواهران بی هنر بسیجی که نمی دانم در ازای چند تخته پتوی گلبافت آن نمایش وقیحانه را اجرا کردند حرف بزنم . خواهرم ، برادرم ، بد نبود برای لحظه ای آن نقاب را از صورت خود برمی داشتی و نگاهی به اطرافت می انداختی . شاید میان جمعیت ندا را هم می دیدی که چگونه به تو و نمایش شرم آورت نگاه می کند . نمی دانم تا به حال قرآن را خوانده ای یا نه ؟ آنجا که می فرماید و لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ، بل أحیاء عند ربهم یرزقون . نمی دانم معنی این کلمات را می فهمی یا نه ؟ معنای آن این است که ندا زنده است . نه فقط ندا ، سهراب هم زنده است ، داوود صدری هم زنده است ، می شناسیدش ؟ همان دانشجوی داروسازی که در خیابان سلسبیل به دست برادران شما به شهادت رسید و عجبا که خویش و قوم ندا هم بود . علیرضای خاتونی هم زنده است ، او را که دیگر باید بشناسید ؟ همانی که برادران شما در کهریزک کشتند و پیکرش را مثله کردند . حقیقت تأسف آوری است خواهر و برادر هنر فروشم ، اما اینها که گفتم زنده اند و تو را و هنر بی مقدارت را می نگرند .
و چه حقیری تو در چشم انداز شهدای ما ...
این بلاگ با مرورگر اینترنت اکسپلورر به طور کامل قابل مشاهده نیست . برای مشاهده ی بهتر از سایر مرورگرها مانند فایرفاکس یا اوپرا استفاده کنید .
جبهه مشارکت راه دشوار کار سیاسی در ایران را ادامه می دهد فردا پنجم آذر ، یازدهمین سالگرد تأسیس حزب مشارکت ایران اسلامی است . حزبی که در روزهای پرشور پیش از انتخابات و در ماههای پرالتهاب پس از انتخابات در کنار مردم بود و امروز همچنان بازو در بازوی مردم ، جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران را به پیش می برند . شکرشکن شوند همه طوطیان هند ؟ زین قند پارسی که به بنگاله می رود ؟ تا اونجایی که می دونم ما ایرانی هستیم ، بنابراین بعید نیست فرزندان کسانی مثل سعدی شیرین سخن یا ابوالفضل بیهقی یا حافظ شیرازی یا بیدل دهلوی یا دیگر پهلوانان تاریخ ادب باشیم . یا لااقل از فرزندان کسانی باشیم که این قَدَر مایگان ادبی رو از نزدیک دیده ن یا دستکم شاهکارهاشون رو خونده ن . اما چی میشه که بعضی تا این حد از دایره ی ادب دور می افتن و تشت بی سوادی و بی ادبی شون از لب بوم می افته پایین و صداش رو همه ی دنیا می شنون ؟ احتمالا خودتون دیدید یا شنیدید که محمود احمدی نژاد ، ملقب به دکتر ، کسی که خودش رو کارشناس ارشد در جمیع امور می دونه ، در پیام تسلیتی به مناسبت مرگ علی کردان ، تألم رو تعلم نوشته ؟ از اون جالب تر آمبولانسی بود که پیکر مرحوم کردان رو حمل می کرد . روی بدنه ی این خودرو کلمه ی آمبولانس غلط نوشته شده بود . اما چیزی که باعث شد به این موضوع اشاره کنم ادبیات کلامی طائب ، فرمانده ی سابق بسیجه که ظاهرا در سخنرانی ای در جمع گروهی از بسیجیان جملات زیر رو بیان فرموده : ... اگر همین الان موسوی و هاشمی و خاتمی دستگیر شوند هیچ اتفاقی نمی افتد . حتی دو تا گاو به هم شاخ نمی زنند ... ... در یکی از محلات قم 6 رای به نام "جومونگ" و 4 رای به نام "کروبی" بود . یعنی رای آقای کروبی از رای جومونگ کمتر بود ... ... روز شنبه مردم صف خودشان را جدا کردند و فقط پیاده نظام دشمن در خیابانها ماند . آن هم چه کسانی؟ بچه های پونک و نیاوران . اینها چنگال رو با دستمال کاغذی بلند می کنند . باتوم خور نبودند . همین که باتوم رو دیدند فرار کردند ... از این بی ادب ها و بی سوادها که بگذریم می رسیم به فرزندان واقعی سعدی شیرین سخن که شکرشکن شوند طوطیان هند از قند پارسی که به سراسر دنیا ارسال می کنند . چند بند از بیانیه ی شماره ی 15 میرحسین موسوی رو که روح سعدی شیرین سخن و حافظ شیرازی رو شاد کرد بخونید و صفا کنید : ... برادران بسیجی من ، کدام عیب و کاستی در آرزوهای امام برای بسیج وجود داشت که از آنها کناره گرفته شود ؟ و چرا باید چهرهای که با زحمات گذشتگان شما پدید آمد به کدورتها آلوده گردد ؟ شما خود با مردمید و از مردمید . مفاهیمی که فطرت مردم آنها را میپسندد چرا باید در نزد برخی از دوستان بسیجی ما نفرت ایجاد کند ؟ کدام زشتی در نامهایی چون آزادی وجود دارد که وقتی بر زبان میآید قلب بعضی از آنان را مشمئز میکند، گویی که نام بزرگترین گناهان باشد ؟ حال آن که هنوز بزرگترین میعادگاهها در اکثر شهرهای ما به نام آزادی خوانده میشوند. مگر نمیگوییم عنوانهایی چون حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیتها، و امثالشان محملهایی است تا قدرتها ریاکارانه خویشتن را به آنها الصاق کنند و سیمایشان را زیبا جلوه دهند؟ چرا آنهایی که قاعدتا باید صاحبان اصلی و اصیل چنین آرمانهایی باشند از آنها فاصله میگیرند؟ مگر میخواهند مکتبشان کریه جلوه کند؟ چرا این مفاهیم را لعن میکنیم و ملاک بیدینی قرار میدهیم؟ دینی که چونان یک بوته گل دلخواه برای بشر ارمغان آورده شد، از بس که آموزههایش ملایم و موافق با فطرت بود. مبادا آن را تبدیل به یک بوته خار کنیم تا هرکس با هر گوشه از آن تماس میگیرد زخمی شود؛ زخمهایی از نوع آنچه جوانان ما در خیابانها میبینند... ... بسیج چه بود و چه خواهد بود اگر به مسیری که پیشرویش گذاشته شده است ادامه دهد؟ آن نیرویی که یک زمان نماینده شجاعت ملت ما بود آیا اینک به کار گرفته شود تا ایرانیان را بترساند؟ کاملا پیداست که آخرین و تازهترین راهبرد اقلیت اقتدارطلب ایجاد هراس در مردم است. آیا لباسهای مخوف میپوشند و در خیابانهای شهر آرایشهای نظامی به خود میگیرند تا هموطنانشان را مرعوب کنند؟ یا مردم را میترسانند چون خود میترسند؟ یا فرزندان انقلاب را به هفت سال و ده سال و پانزده سال زندان محکوم میکنند تا به خود تسلی داده باشند؟ ... و بدانیم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. ترساندن آخرین تیر ترکش است. مخالفانتان اشتباه کردند و در مقابل مسالمت و مقاومت شما آن را به کار بردند تا اگرکارگر نشود چاره دیگری نداشته باشند. چاره راستین آنها هم خود شمایید، روزی که از مخالفان خود بپرسید آیا پرچمهای رنگارنگ شما نیز به معنای اصرار بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی است، و اگر آری گفتند آنها را بپذیرید. آن روز وقتی است که همه با هم سبز میشویم .
از در و دیوار داره خبرهای خوش می رسه
اول این که گفته میشه در سفر اوباما به چین معامله ی سودمندی بین آمریکا و چین صورت گرفته مبنی بر این که آمریکا حق حاکمیت چین رو بر تایوان و تبت به رسمیت می شناسه تا در مقابل دولت چین از حکومت کودتا در ایران حمایت نکنه . به جان خودم معامله ی پر سودیه . همچنان که انتظار می رفت طنابی که به گردن حکومت کودتا انداخته شده یواش یواش داره تنگ میشه .
خبر بعدی اینه که تیم ملی فوتبال روسیه به اسلوونی باخت و نتونست به جام جهانی بره . چشمشون کور . خبر مهم تر از همه اینه که اشکان ، دامپزشک مورد اشاره در پست قبلی از زندان جفا آزاد شد . خداییش دستم سبک بود . یادم باشه برای آزادی بقیه ی زندانی ها هم یک چیزایی بنویسم بلکه اونها هم آزاد شن .
داستان بامزه ی نامه نگاری های محمد مایلی کهن که دوستانش بهش میگن حاجی مایلی و دشمنانش بهش میگن مایلی کودن یا مایلی کلنگ رو که دنبال می کنید ؟ نمی کنید ؟ مایلی فوق الاشاره در نامه ای خطاب به قوی ترین مرد دوپینگی جهان ، حسین رضازاده ، گفته اگر می تونی مثل تختی باشی باش ، اما اگه نمی تونی لطفا خفه شو . این نامه در ادامه ی بیاناتی بوده که مایلی درمورد قلعه نوعی گفته . مایلی با اشاره به بنز قلعه نوعی گفته تو با سوار شدن اون ماشین شخصیت پیدا نمی کنی ( در اینجا لازمه از همه ی استقلالی هایی که این دو سه خط رو می خونه عذرخواهی کنم که بت زندگی شون امیر قلعه نوعی رو به گند می کشم ) و در ادامه تلویحا امیر قلعه نوعی رو امیر شهر نویی خطاب کرده .
اما بریم سراغ اصل ماجرا :
چند روز پیش داشتم یکی از این آگهی نامه ها رو می خوندم . از همون آگهی نامه های تمام رنگی که تبلیغ ساندویچی و پیتزایی و آرایشگاه زنونه و فال قهوه و دکتر جراح زیبایی و مشاور خانواده دارن . دیدم بعضی از تبلیغات این آگهب نامه ها بدون این که بخوان چقدر خنده دارن . خلاصه این که جند تا از این جمله های به اصطلاح تبلیغاتی رو انتخاب کردم ( نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد ) تا بخونید و صفا کنید :
کلینیک دامپزشکی دکتر هومن ـ دوست حیوانات کاملترین مجموعه ی لوازم جانبی حیوانات خانگی ، مشاوره ی رایگان جهت خرید حیوانات خانگی ، پیرایش و شستشو
این دکتر هومن نه تنها حیوانات رو درمان می کنه ، بلکه دوستشون هم هست . تازه لوازم جانبی حیوانات رو هم عرضه می کنه . مگه حیوون گوشی موبایله که لوازم جانبی داشته باشه ؟ ضمنا این دوست عزیز حیوانات پشم هاشون رو هم کوتاه می کنه و سرشون رو با شامپو می شوره انگار . در واقع کلینیکش کلینیک نیست ، بیوتی کلاب حیوونات خونگیه . اگه بریم تو نخش احتمالا کشف می کنیم تو کار دوست یابی برای حیوانات ، سقط جنین غیر قانونی حیوانات ، مانیکور و پدیکور ناخون حیوانات ، مهاجرت غیر قانونی حیوانات و خیلی کارهای دیگه هم هست . به نظر شما این دکتر هومن دیگه چه کاریی انجام میده ؟
استفاده از لیزر در درمان بیماری های نشیمن گاه
یک سوال : آیا بیماری فراخی بیش از حد مقعد رو هم میشه با لیزر درمان کرد ؟ متاسفانه دو تا از دوستان من به این بیماری در حد افراط مبتلا هستن . درمان سنتی ش خوردن سنجده اما برای دوستان ... ن گشاد من بلعیدن درخت سنجد هم افاقه نمی کنه . چی کارشون باید کرد ؟
آیا می دانید درون هر فرد چاق یک فرد خوش اندام وجود دارد ؟
شما می دونستید ؟ من نمی دونستم . تا حالا فکر می کردم درون هر فرد چاق یک عالمه گوشت و چربی و دنبه وجود دارد .
مرکز اپیلاسیون کاکتوس ـ آیا می دانید کاکتوس تمام انرژی های منفی شما را جذب و در نهایت از بین می برد ؟
استخون های نیوتن توی قبر لرزید از این کشف جدید مرکز اپیلاسیون کاکتوس . نیوتن خدابیامرز معتقد بود انرژی نه به وجود میاد نه از بین میره فقط از صورتی به صورت دیگه تبدیل میشه اما مرکز اپیلاسیون کاکتوس انرژی های منفی رو می گیره و از بین می بره . تا حالا به فکرتون رسیده بود تمام انرژی های منفی لابه لای پشم و پیله های پر و پاچه تجمع می کنن ؟ عجب روزگاری شده ...
مرکز اپیلاسیون ماهوت ـ کل بدن 13000 تومان
خداییش ارزون حساب می کنه . کل بدن می دونید یعنی چی ؟ یعنی همه چیز و همه جا .
سالن زیبایی میراژ ـ تأثیر اولیه ی ظاهر شما شانس دومی نخواهد داشت .
این چی داره میگه ؟ حرف حسابش چیه ؟ آخه این هم شد جمله ی جمله ی تبلیغاتی ؟
سالن آرایش و آموزش زیبایی راشا ـ روزهای شنبه کلیه ی خدمات به صورت نیم بها
آخ چه حالی میده آدم روز شنبه بره سالن آرایش و زیبایی راشا ، بده کل بدنش رو اپلاسیون کنن اونم نیم بها . یعنی می افته 6500 تومن . با 6500 تومن دیگه پشم گوسفندم کوتاه نمی کنن . تازه تمام اترژی های منفی هم از آدم دور میشه . این جوری روانپزشک ها هم باید برن غاز بچرونن .
یادگیری یک زبان جرقه ای است به ساحل خاموشی خود ، اگر دریایی از خجالت و ترس ، اختلالات یادگیری و گفتاری را در شما جاری می سازد ، اگر احساسی ناامیدانه و بدبینانه روحیه ی سخنوری را در شما پژمرده گردانده است ، اگر می خواهید از همان لحظه ی آغاز جرقه ی جادویی حرف زدن در شما شعله ور شود ، اگر موج واژه ها در زبانتان رقصان و در شنوایی شما خاموشند ، اگر می خواهید زبان را به شیوه ای احساسی و نه استدلالی بیاموزید ...
این دری وری ها تبلیغ یک آموزشگاه زبانه . چی باید بگم ؟
این هم ختم کلام :
جگرکی شبزدگان ـ تفاوت را با ما تجربه نمایید
چرا آدم باید اسم جیگرکی ش رو بگذاره شبزدگان ؟ چه ارتباطی هست بین جیگر و شبزدگی ؟ یا چه ارتباطی هست بین جیگر و شب ؟
موقعیت های رمانتیک در پاییز بی رمان
مدت هاست تو این صفحه چیزی ننوشته م . اما احتمالا در روزهای آینده بیشتر خواهم نوشت . روزهای گذشته روزهای چندان خوبی نبودند . نمی گم روزهای بدی بودن ، اما روزهای سختی بودن . بین روزهای سخت با روزهای بد فرق زیادی هست . پاییزه و مثل همه ی پاییزهای پنجاه سال اخیر هوای تهران روز به روز آلوده تر میشه . توی همین پاییز روز سیزده ابان رو هم پشت سر گذاشتیم که با همه ی سیزده آبان های تاریخ تفاوت داشت . در همین سیزده آبان مورد اشاره بود که من بی خود و بی جهت ، قبل از این که شعاری بدم یا حرکت دیگه ای ازم سر زنه توی خیابون کریم خان بازداشت شدم . بله بازداشت شدم . این جوری نگاه نکنید . ماجرا از این قرار بود که داشتم بین جمعیت انبوه خس و خاشاک از خیابون کریم خان به سمت میدون هفت تیر حرکت می کردم که یک عنصر لباس شخصی ( که یادم نیست لباسش چی بود یا چه رنگی بود ) به مأمورین انتظامی اشاره کرد اینو بگیریدش . مأمورین انتظامی هم که ظاهرا از این بابا خیلی حرف شنوی داشتن من رو بازداشت کردن . من هم که خیلی تعجب کرده بودم برخورد نسبتا مختصری با برادران سبزپوش نیروی انتظامی به عمل آوردم که باعث شد کمی مهربون تر بشن . خلاصه برادران سبزپوش من رو بردن اون ور خیابون که سوار ماشینم کنن اما من مقاومت می کردم و می گفتم جرم من چیه ؟ اونها هم می گفتن تو هیچ جرمی مرتکب نشدی اما اون آقای سپاهی گفته بگیریمت . دست بر قضا ونی که باید بازداشت شده ها رو حمل می کرد توی ترافیک یا یک جای دیگه گیر کرده بود یا گیر افتاده بود . خلاصه گفتمان من که توی استادیوم های ورزشی تجربه ی همچین بازداشت هایی رو داشته م با برادران سبزپوش به نتیجه رسید و اونها که خودشون هم قبول داشتن من فقط داشتم از پیاده روی خیابون کریم خان رد می شدم آزادم کردن . اما این که چرا اون مأمور لباس شخصی بین اون جمعیت حدودا پنجاه هزار نفری عدل گیر داد به من دقیقا نمی دونم ، ظاهرا قیافه م به نظرش مهم و تأثیرگذار رسیده ! ظاهرا اون روز تعداد زیادی از اعضای تشکل های دانشجویی ، فعالان ستادهای انتخاباتی و اعضای بعضی از احزاب خاص بین جمعیت شناسایی و بازداشت شده ن . در اینجا لازمه چند نکته رو خدمت دوستانی که به جماعت بی شمار خس و خاشاک تعلق دارن ُ درمورد بازداشت های احتمالی در تجمعات و راهپیمایی های آینده عرض کنم : یک ـ اگر مأموری شما رو جهت بازداشت فراخوند بهش توجهی نکنید و بین جمعیت باقی بمونید . بگذارید خودش بیاد بین جمعیت تا شما رو ببره . این کار باعث ترس و تردید اون مأمور میشه . دو ـ در برخورد اولیه با هر مأموری ، حتی اگر مسلح بود عنصر خشونت رو فراموش نکنید . به هبچ عنوان به هیچ مأموری رو ندید . نتیجه ی خوبی می گیرید . سه ـ بعد از این که مأمور مورد اشاره با اعمال خشونت شما مرعوب شد و از در گفتگو دراومد از تاکتیک موش مردگی هم به مقدار کافی استفاده کنید . چهار ـ به هیچ عنوان سوار هیچ نوع ماشینی نشید مگر این که به زور سوارتون کنن . پنج ـ هنگام گفتگو و چونه زنی با مأمور سعی کنید متقاعدش کنید که الان اوضاع خیلی متشنجه و او نباید وقتش رو با بازداشت شما تلف کنه ، باید او رو به این نتیجه گیری برسونید که الان وجودش در جای دیگه ای که درگیری شدیده لازمه و نباید وقتش رو با بازداشت شما تلف کنه . شش ـ امیدوارم هیچ وقت بازداشت نشید .
چند روز پیش برای کاری رفته بودم پارک چمران کرج . توی باغ پرندگان این پارک دوتا عقاب بخت برگشته توی یک قفس کوچیک که حتی برای چهارتا مرغ هم کوچیکه نگهداری میشن . یادم افتاد چند ماه پیش که برای اولین بار با این عقاب ها روبه رو شدم و وضع وخیم اونها رو دیدم ، به خصوص یکی شون که بالش هم زخمی بود ، موضوع رو به دوست دامپزشکم اشکان گفتم که او هم من رو به انجمن حمایت از حیوانات ایران ارتباط داد . مسوولین انجمن از من یک گزارش و چند تا عکس خواستن تا بتونن به داد عقاب های دربند برسن اما من به کلی فراموش کردم این گزارش رو تهیه کنم . دارم فکر می کنم خود اشکان هنوز هم به جرم قرائت دعای کمیل بدون مجوز پشت دیوارهای زندانه ( تا اونجایی که می دونم البته ، نمی دونم آزاد شده یا نه ؟ ) از اون سه تا عقاب یکی شون کمه . اونی که بالش زخمی بود دیگه توی قفس نیست . احتمالا مرده . دامپزشک ما توی زندانه و عقابی که احتمالا متعلق به گونه ی کمیابیه به خاطر جراحت بالش می میره . می بینید چه موقعیت رمانتیکی ؟ توی یک ایستگاه اتوبوس در نزدیکی عوارضی تهران کرج با رنگ سبز و خط خوش نوشته ن : امیدوار باش
مرگ یک خ...یه مال در دقایق آخر فیلم
یک بچه مزلف ریقوی یک وجب قدی رفته مسابقات جهانی کشتی و چهار تا کشتی گیر ریقوتر از خودش رو برده . بعد تصمیم گرفته محض ... ایه مالی ، مدال بی ارزش خودش رو تقدیم کنه به شهدا و جانبازان و معلولان و مجروحان و اسیران و آزادگان و خانواده های نامبردگان ، از صدر اسلام تا امروز . تا اینجاش هیچ اشکالی نداره ، گرچه اصل کار کمی احمقانه ست . از این بابت که واقعا شهدا چه نیازی دارن به یک مدال حلبی بی ارزش ؟ یا این مدال چه دردی رو از دل داغدیده ی پدران و مادران شهدا برمی داره ؟ اما قسمت بامزه ی ماجرا تازه از اینجا شروع میشه . معلوم نیست این کوچولوی قصه ی ما چرا مدالش رو به جای این که برسونه به دست شهدا ( که به فرموده ی قرآن زنده هستند ) یا اسرا یا جانبازان یا مجروحین یا معلولین یا خانواده های نامبردگان ، گوشت رو سپرده دست گربه و مدالش رو به محمود احمدی نژاد ، رییس بی مقدار دولت کودتا تقدیم کرده ؟ نمی دونم اخیرا احمدی نژاد با حفظ سمت ، وکیل و وصی شهدا و اسرا و جانبازان و معلولین و مجروحین و آزادگان شده ؟ احمدی نژادی که اگر پاش به جبهه های جنگ رسیده بود الان من این متن رو به زبون فصیح عربی می نوشتم و شما اون رو به جای بلاگفا توی عرب بلاگ می خوندید ؟ شنیدم طی روزهای گذشته این کشتی گیر پاش رو توی هر سالن ورزشی ای گذاشته هو شده . احتمالا این بچه دوست داره در آینده جانشین حمید استیلی و حسین رضازاده بشه و در سفرهای استانی همسفر رییس دولت کودتا و مداحان همراهش بشه و پای منبر سخنرانی های مضحکش بشینه و بابت هر سفر چند میلیون تومن پول مفت به جیب بزنه . چه میشه کرد ؟ یکی دوست داره وقتی بزرگ شد بزرگ ترین دزد دنیا بشه ، یکی دوست داره وقتی بزرگ شد وحشی ترین بسیجی محله شون بشه ، یکی دوست داره وقتی بزرگ شد خوش دست ترین شکنجه گر بازداشتگاههای غیرقانونی بشه . یکی هم مثل این پسره . اما این بچه یک جای کار رو اشتباه کرده . این پسر فکرشو نکرد که رییس دولت کودتا نزدیک سه ماهه به سفر استانی نرفته ، اگر سفری هم رفته چند ساعته بوده و بدون نمایش های خیابونی ، بدون پخش و پلا کردن چک پول های پنجاه هزار تومنی . طفلک اصلا فکر نکرده دیگه دوره ی سفرهای استانی و استقبال های گله ای و حیف و میل کردن پول نفت تموم شده . طفلک خبر نداشته پنج ماه از سال مونده ، دولت کودتا دوازده میلیارد دلار کسری بودجه آورده . طفلک از خیلی چیزها خبر نداشته . فقط امیدوارم این بچه هم مثل رضازاده دوپینگی از آب درنیاد . گمون نمی کنم این بچه حتی سربازی هم رفته باشه . اگر رفته بود اونجا شنیده بود که میگن ...ایه مال آخر فیلم می میره . همون طور که رضازاده مجبور شد ده روز مونده به المپیک بیماری رو بهانه کنه و تبدیل شه به مجلس گرم کن میتینگ های انتخاباتی دولت کودتا .
… Open your heart Im coming home …
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت
ساده بگویم ، اگر شما کنار اقیانوس بروید و از لحظه ی اول بخواهید نهنگ بگیرید ، نمی آید به کمانت . نه تو نهنگ می گیری و نه آن نهنگ به سراغت می آید تا تو بگیری اش . باید شروع کنی ، بروی جلو ، بروی جلو ، دریا تو را بشناسد ، مه تو را بشناسد ، باد و بوران و خورشید و تموج و تلاطم تو را بشناسد ، یواش یواش تورت را وسیع تر پهن می کنی ، نیزه ات را بلندتر می کنی ، نهنگ هم می آید به سمتت ...
... شهر مخروبه ای هست در هفتصد متری آرامگاه عطار به نام شهر کوینه . یعنی شهر کهنه . من فکر می کردم شهر کوینه شهر کوچکی باشد با چند قاطر . از دور که نگاه می کردم تپه ماهوری بیش نبود . پدرم مرا به آنجا برد و گفت اینجا نیشابور قدیم است . عطار و خیام و بایزید و ابوسعید و ناصر خسرو و شیخ ابوالحسن خرقانی و سایر یلان روزگار در آنجا می زیستند . در آرامگاه عطار نشستیم . ده ساله بودم . گفتم چه بر سر عطار آمد ؟ پدرم گفت او منطق الطیر را نوشته که داستان خودشناسی است . چندین ده مرغ راه می افتند به سمت کوه قاف تا پادشاه پرندگان ، سیمرغ را ببینند و از باد و بوران و توفان می گذرند و سی مرغ به قله ی قاف می رسند و خود را در ستیغ یخ آینه ی قله ی قاف می بینند . یعنی خود را در هیأت سیمرغ می بینند . این چکیده ی منطق الطیر بود که پدرم برایم تعریف کردند و گفتم که عطار چه شد ؟ گفتند که حاکم وقت که مغول بوده ، سواری می فرستد و می گوید که شما بهتر آن است که منطق الطیر را به ما هدیه کنید و عطار زیر نوشته ی آن آقا یا شاید بهتر باشد بگوییم آن حیوان می نویسد : من کجا بر دل ز کس بندی نهم ؟ نام هر دونی خداوندی نهم ؟ نه طعام هیچ ظالم خورده ام نه کتابی را تخلص کرده ام همت عالی ممدوحم بس است قوت جسم و قوت روحم بس است این را می فرستد . حاکم دستور می دهد شیخ فریدالدین را می آوردند . تشتی را داغ می کنند تا گداخته می شود . سر عطار را می زنند و تشت را می نهند روی رگ های بریده شده تا خون یکباره بیرون نیاید . حاکم لذت می برد از رقصیدن و جان دادن عطار . در چند جا روایت است و هیچ اختلاف نظری در این نکته نیست که آن فاصله ی هفتصد متری شهر کوینه تا مقبره ی خیام را عطار تشت بر سر می پیماید . خون بیرون نمی آمده . تفکر و تعقل در پیکر عطار نبوده ولی جان جهنده بوده ، زیرا خونی بیرون نمی آمده . در آنجا افتاده و همین جا که ما نشسته ایم مقبره ی یکی از بزرگترین عرفا و فلاسفه و شعرای راستین بشریت است و نگفت نیشابور یا ایران ... یک هفته به این قضیه فکر می کردم . بعد از یک هفته رفتم به شهر قدیمی . جور دیگری شهر قدیمی را می دیدم . به چشم یک مخروبه ی زیر گل رفته نمی دیدم . مدت ها شده بود که دم غروب گاهی تنها و گاهی با دوستان اگر با من همراه می شدند می رفتم به شهر کهنه ... ... علت گرایش من به ساز سنتور این بود که دوتا گنجشک داشتم . آن دو گنجشک را جلد کرده بودند و مرکورکروم زده بودند به بال های بریده ی شان . این ها می رفتند روی درخت . من سوت می زدم و آنها می آمدند روی شانه ام می نشستند . سنتورم که پدرم برایم خریده بود یک در کوچک داشت جلویش . گنجشک ها را از آن در داخل ساز قایم می کردم . سنتورم مأمنی بود برای گنجشک ها و نه چیز دیگر . زمانی که تمرین می کردم این ها آن تو بودند . بعد از مدتی رهایشان کردم . روی درخت نشستند . سوت می زدم اما نمی آمدند . از پدرم پرسیدم چرا نمی آیند ؟ گفت وقتی سنتور می زنی اینها کجا هستند ؟ گفتم داخل سازم . می خواهم با صدای سنتور حال کنند . پدرم گفت کر شده اند . من را که می دیدند می آمدند پایین اما به صدای سوت واکنش نشان نمی دادند . از نوای دل انگیز سنتور کر شده بودند ...
... اگر روزی به نقطه ای برسم که ببینم اکنون زمانی رسیده که کاری پیام آور آبادی و آزادی برای جوانان سرزمینم خواهد بود ، حتی اگر مخاطب آن دو نفر هم باشند ، آن کار را انجام می دهم ... من همیشه از حافظ مدد گرفته ام ، هرچه که او در کنج ذهنم می اندازد بی دلیل نیست . الان آمد که
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
... امیدوارم روزی انسان به جایگاه حرمت خویش بنشیند و در آن روز ما و شما جوانان گل که به استعدادتان ایمان دارم ، به همه ی جوانان ایران ایمان دارم و به فرهنگ ایران ایمان دارم و البته به بادهای موسمی و زودگذر هیچ اعتقادی ندارم ، آن روز که انسان بر حرمت خویش جلوس کند ، روزی خواهد بود که ما هم جشن شادی خواهیم گرفت و حتی برای دو نفر هم که شده ساز خواهیم زد ... هنرمندانی که الان برای حفظ خودشان و برای حرمت نهادن به حرمت انسان ایرانی کنار نشسته اند ، آن روز حتما پویا و جویا و کوشا خواهند بود و جشن شادی خواهند گرفت . امیدوارم تا زنده ام آن روز را ببینم .
آنچه خواندید بندهایی از مصاحبه ای بود که در یک شب سرد زمستانی ، در خیابان گل سنگ نیاوران با پرویز مشکاتیان انجام دادیم . مردی که امروز در کنار عطار به خاک افتاد . در عجبم که پرویز مشکاتیان زنده نماند و روز جلوس انسان بر حرمت خویش را ندید و در فصل وزش بادهای مسموم بند از جان گسست .
خاطراتی عبرت آموز از شب های قدر
پریشب داشتم با خودم فکر می کردم . ( دور از جون شما من گاهی وقتی فرصت بشه فکر هم می کنم . ) داشتم خاطرات شب های قدر رو در سالهای گذشته زیر و رو می کردم . یاد مراسمات شب های قدر توی کانون توحید افتادم که حوزه ی شمال تهران جبهه ی مشارکت برگزار می کرد . همه ی شوق و ذوق حسین نورانی نژاد این بود که ماه ها و فصل ها بگذرن و یک مناسبتی پیش بیاد تا او فرصت پیدا کنه به یک بهانه ای بره پشت میکروفون و شعر " تبرها حرمت بت را شکستند " رو بخونه که آخر سر نفهمیدیم شاعرش کیه ؟ خودشه ؟ کس دیگه ایه ؟ جالب این بود که هر بار شعر رو یک جوری با اب و تاب می خوند که انگار اولین بار در تاریخه که این شعر داره خونده میشه و هیچ کس تا به حال اون رو نشنیده . سخنرانی های شب های ماه رمضان تو کانون توحید بهترین فرصت برای حسین مورد اشاره بود تا این شاهکار ادبیات فارسی رو برای یک میلیاردمین بار برای حضار محترم بخونه .
همه با هم به سوی خدا بچرخیم
اولین باری که رفتم کانون توحید با کمال تعجب متوجه شدم سالن اجتماعات این مجموعه پشت به قبله ساخته شده . بنابراین در هنگام خوندن دعا و کارهایی امثال این ، حضار محترم مجبورن از جا بلند شن و صندلی هاشون رو پشت و رو کنن و رو به قبله بشینن . اولین بار که این صحنه رو دیدم با خودم گفتم معمار این سالن عقلش کم بوده ؟ تا همین چند وقت پیش هم مطمئن بودم معمار این سالن واقعا عقلش کم بوده . و الا سالنی رو که برای مراسم ختم و گرامیداشت رفتگان یا سخنرانی های مذهبی و مراسم احیا و امثال اینها استفاده میشه چرا باید پشت به قبله ساخته ؟
اخیرا با خودم فکر کردم و گفتم یحتمل پشت به قبله بودن این سالن حکمتی داشته . شاید حکمتش این بوده که حاضرین ، برای رو کردن به سمت قبله ، از جا بلند شن و همین جوری ، ندونسته و از روی عادت رو به قبله نشینن . شاید حکمتش این بوده که حاضرین برای رو کردن به سمت قبله یک آدابی به جا بیارن . یک تکونی به هیکلشون بدن . شاید معمار سالن ، کلا علاقه داشته به گروه ها و جوامع خواب زده و در حال چرت یک تکون اساسی بده . شاید .
اللهمّ فکّ کل اسیر و کل متواری
نکته ی جالب این مراسمات این بود که هر سال خدا ، شب های قدر ، حداقل یکی از فعالین سیاسی توی زندون بود تا برگزار کننده ی مراسم اصلی ، مصطفی درایتی برای آزادی ش دعا کنه . همیشه به خودم می گفتم یعنی میشه یک سالی اینجا مراسم احیا برگزار بشه و کسی توی زندون نباشه که درایتی برای آزادیش دعا کنه ؟ دست بر قضا امسال نصف برگزار کنندگان مراسمات سالهای قبل متواری ان و نیستن تا مراسم عمومی شب های قدر رو برگزار کنن . بنابراین درایتی نمی تونه برای آزادی اون نصف دیگه که توی زندونن دعا کنه .
سخنرانی ؟ کی حالشو داره ؟
برگزاری چنین مراسماتی برای اعضای حزب بهترین فرصت بود تا بعد از چندین و چند ماه دوستان خودشون رو ببینن و از اوضاع و احوال روزگار و جهان هستی و اوضاع سیاسی مملکت کسب خبر کنن . گاهی وقتی پیش می اومد که تعداد فعالین سیاسی چایی به دست توی راهرو از تعداد مستمعین سخنرانی توی سالن بیشتر می شد . گاهی وقتی هم همزمان با سخنرانی اصلی ، بیرون از سالن ، بعضی از علما برای دوستان شون سمینارهایی با موضوعات خاص برگزار می کردن . پر طرفدارترین سمینارها ، کارگاه های آموزشی ای بود که مهرشاد درمورد مسائل بهداشتی ـ پزشکی برگزار می کرد .
اغلب اوقات نیمی از صندلی های سالن موقع سخنرانی خالی می موند . اما موقع برگزاری مراسم اصلی شب قدر توی سالن جا کم می اومد . البته سخنرانی های محسن کدیور اون قدر علاقمند داشت که مجبور می شدیم توی راهرو و راه پله و پیاده رو و خیابون فرش و موکت پهن کنیم تا جماعت مشتاق سر پا وای ناایستن و خسته نشن .
از خاک ، به خاک ...
سال قبل سالن پشت به قبله ی کانون توحید رو اجاره ندادن تا مراسمان شب های قدر توی پارکینگ دفتر مرکزی حزب برگزار بشه . صندلی های سالن اجتماعات ( پارکینگ سابق ) رو جمع کرده بودن و روی زمین فرش پهن کرده بودن تا مراسم بیش از حد لازم خودمونی برگزار شه .
کل یوم عاشورا ، کل ارض کربلا
پریشب برای به جا آوردن مراسمات شب قدر جایی رفته بودم که مراسمش تقریبا خصوصی بود . حاضرین در اون مراسم عضو هیچ حزب سیاسی نبودن . از سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی هم چندان خوش شون نمی اومد . قبل از شروع مراسم دیدم یک قاب عکس از مقتدای کودتاچیان روی دیواره . بعد از تموم شدن مراسم دیدم قاب عکس مورد اشاره رو بردن تو آشپزخونه . ده دوازده تا استکان چایی هم روش بود . عکسه شده بود سینی چایی . نمی دونم اگر کودتایی نشده بود و اعضای حزب مشارکت قلع و قمع نشده بودن و امسال هم مراسماتی از قبیل سخنرانی و امثال اینها برگزار می شد تو این سخنرانی ها چی گفته می شد . اما احتمال میدم خیلی از اون چیزهایی رو که تو این سخنرانی ها گفته می شد ، امروز مردم به خوبی می دونن . مطمئنم اگر کودتایی اتفاق نیفتاده بود هیچ وقت توی هیچ خونه ای اون عکس تبدیل به سینی چایی نمی شد . احتمالا سال قبل این موقع هیچ کس خوابش رو هم نمی دید که طی مدت کوتاهی این همه اتفاق بیفته . این همه جنایت ، این همه شکنجه ، این همه رسوایی ، این همه بیداری ...
تا فراموش نکردم بگم معمار سالن پشت به قبله ی کانون توحید میرحسین موسوی بود .
فرض کنید یک فقره انسان ، مبتلا به بیماری افسردگی مزمن یا پژمردگی حاد یا پریشفتگی روان یا یک مرضی شبیه اینا ، اهل خارج ، به ایران سفر کنه و چند ماه تو ایران بمونه . بعد از گذشت چند ماه ، تموم بیماری های این آدم فوق الاشره خوب خوب میشه و سالم و سرحال می تونه برگرده کشور خودش . البته در صورتی که چند تا شرط مهم محقق بشه :
1 ـ این آدم با دقت و توجه زیاد به تمام اتفاقاتی که در کشور ایران حادث میشه توجه کنه . 2 ـ این آدم به متن کامل تمام سخنرانی های مقامات و حضرات با دقت گوش کنه . 3 ـ این آدم تمام برنامه های تلویزیون ضرغامی رو با دقت تماشا کنه . 4 ـ این آدم مراقب باشه تا در طول طی دوران درمان خودش به عنوان جاسوس بازداشت نشه و از بازداشتگاه های قانونی و غیرقانونی حکومت ایران سردر نیاره . نیست که اخیرا روشن شده توی بازداشتگاه های قانونی و غیر قانونی مملکت ما هم فاله هم تماشا ، ممکنه به جای درمان افسردگی ، به بواسیر و مننژیت و انواع پارگی و قارچ خوردگی مبتلا بشه .
حالا می رسیم به اصل مطلب . روند درمان بیماری افسردگی در ایران چطور طی میشه ؟ فقط کافیه این بیمار مورد اشاره همه ی موارد بالا رو با دقت انجام بده . در این صورت اون قدر می خنده ، اون قدر می خنده که بیماری ش بالکل درمون میشه .
چند مثال ساده از موارد درمان بیماری افسردگی :
یک
توی تشکیلات بی خاصیت فدراسیون فوتبال ایران ، فردی هست به اسم مجتبی شریفی ( معروف به آقای سکولاریسم ) که رییس کمیته ی انضباطیه . این آقا همون نابغه ایه که توی رادیو گفت " سکولاریسم یعنی همین جا ، همین حالا " و متعاقب اون استخون های جمیع فیلسوفان رو توی گور لرزوند . شغل اصلی این اقا جریمه کردن فوتبالیست ها و مربیان فوتباله . مثلا اگر کاشف به عمل بیاد یک فوتبالیست گلاب به روتون رفته دختر بازی ، 5 میلیون تومن جریمه ش می کنه . اگر کاشف به عمل بیاد یک مربی بازیکن تیمش رو کتک زده 10 میلیون تومن جریمه میشه . اگر کاشف به عمل بیاد تمشاگران یک تیم ، عمه ی داور رو مورد لطف و مرحمت قرار داده ن ، 15 میلیون تومن جریمه میشن . اگر کاشف به عمل بیاد تماشاگران همون تیم ، مادر داور مورد اشاره رو مورد توجه قرار داده ن ، 20 میلیون تومن جریمه میشن . اگر کاشف به عمل بیاد یک مربی ، بازیکن تیمش رو برده سیزده به در ، 25 میلیون تومن جریمه میشه . خلاصه کار این آقا تلکه کردن فوتبالیست ها و مربیان و باشگاه های فوتباله . شبکه 1 تلویزیون ضرغامی ، شب ها آخر وقت برنامه ای رو پخش می کنه که در اون هر شب یک مهمون که متخصص امور خداشناسی و خداپرستیه میاد و درباره ی خدا و خداشناسی و خداپرستی و عرفان و معنویت صحبت می کنه . یک شب داشتم کانال های تلویزیون رو پس و پیش می کردم که دیدم کانال یک همین آقای سکولاریسم داره حرف می زنه . فکر کردم برنامه ی ورزش و مردمه اما با کمال تعجب دیدم همون برنامه ی خداشناسیه . آقای سکولاریسم داشت درباره ی راه های نزدیک شدن به خدا و مراحل و مراتب عرفان الهی صحبت می کرد ! گفتم خدایا بزرگی تو شکر . کارت به کجا رسیده ؟
دو
توی همین تشکیلات بی خاصیت فدراسیون فوتبال ، فردی هست به اسم سردار عزیز الله محمدی که طبیعتا باید از فرماندهان سابق سپاه باشه . این آقا شده رییس اتحادیه ی باشگاهها اما قیافه ش بیشتر شبیه چوپون هاست . اخیرا مقرر شده امشب ، ساعت ده و نیم ، بازی تیم استقلال با حریفش برگزار بشه . طبیعتا وقتی بازی ساعت ده و نیم شروع بشه ، ساعت دوازده و نیم هم تموم میشه . مسوولان باشگاه استقلال هم گفته ن ما نصف شب بازی نمی کنیم . حالا فکر می کنید آقا چوپون قصه ی ما در جواب چی گفته باشه خوبه ؟ باور کردنی نیست اما این چوپون محترم گفته : مگه شب ها تو تلویزیون نمی بینید اروپایی ها نصف شب بازی می کنن ؟ خوب ما هم مثل اونا ! این آقا هنوز نمی دونه مملکت ما چند ساعت با اروپا اختلاف ساعت داره . من جای احمدی نژاد باشم ، این نابغه ی قرن رو می کنم معاون اول خودم .
سه
فردی که فکر می کنه توی انتخابات بیست و چهار میلیون و خورده ای رأی آورده توی یک برنامه ی تلویزیونی جلوی چشم از حدقه در اومده ی میلیون ها بیننده در مورد وزیر بهداشت دولت ش گفت : " عین هلو می مونه ... آدم دلش می خواد بخوردش . " این آقا همچنین در توجیه این که حالا چرا باید وزیر بهداشت کابینه ی دولت کودتا زن باشه گفت : زن ها وقتی مریض میشن روشون نمیشه برن دکتر . وقتی وزیر بهداشت زن باشه بیشتر روشون میشه برن دکتر .
چهار
چند هفته قبل ، جشنواره ی فیلم های کودکان و نوجوانان توی همدان برگزار شد . مردم همدان با علاقه ی زیادی هجوم بردن به سینماهای شهر اما بلیت فیلم های جشنواره گیر خیلی ها نیومد . اون ها هم دم سینماهای نمایش دهنده ی فیلم های جشنواره تجمع کردن و شعار دادن . گفته میشه اکثر اونها فقط به هوای دیدن عمو پورنگ اومده بودن دم سینما . بین جمعیت یک خانوم محترم با صدای بلند شعار می داد : عمو پورنگ حق مسلم ماست !
حالا شما بگید ، با این همه اتفاق احمقانه که تو کشور ما می افته ، این همه حرف های احمقانه که پشت میکروفون های مادر مرده گفته میشه ، چقدر طول می کشه تا یک بیمار افسرده حالش خوب شه ؟ البته باید به این نکته ی مهم توجه کرد که این روش فقط برای درمان اتباع خارجی موثره . چون اونها در این ماجرا ذی نفع نیستن و غصه ای به حال این مردم و این کشور نمی خورن . اما ما با دیدن این قضایا بیماری مون تشدید هم میشه .
پس نوشت : به لطف خداوند رحمان و با دعای خیر خوانندگان این صفحه ، خوشبختانه بیماری نابینایی چشم راستم تقریبا درمان شد . از همه ی دوستانی که این بنده ی نابینا رو دعا کردن ممنونم . همیشه شاد و سلامت باشید .
همون طور که احتمالا خبر دارید ، یکی دو هفته ای هست که دادگاهی برای محاکمه ی تعدادی از اعضای ستادهای انتخاباتی موسوی و کروبی به راه افتاده . درمورد این به اصطلاح دادگاه ( این عبارت " به اصطلاح " هم برای خودش داستانی داره بسیار خوشمزه و خوندنی و البته با قدمتی به اندازه ی عمر جمهوری اسلامی ) نکاتی به نظرم رسیده که یکی یکی مطرح می کنم :
آنچه شما خواسته اید
مدت ها بود تعدادی از اعضای مخلص بسیجی در گفتگوهای رو در رو بشارت می دادن قراره به زودی فیلم اعترافات افراد بازداشت شده از تلویزیون پخش بشه و من هم در جواب می گفتم اگر چنین فیلمی وجود داشت تا به حال صدها بار خودش و حرکت آهسته ش و نقد داوری ش و بازتاب ش در رسانه های خارجی از شبکه های مختلف رادیو و تلویزیون پخش شده بود . بعدها جنتی هم در نماز جمعه باز هم بشارت داد قراره به زودی اعترافاتی گرفته بشه ! یکی از فرماندهان سپاه هم از تلویزیون درخواست کرده بود بابا پس چرا این فیلم اعترافات رو پخش نمی کنید ؟! انگار که فیلم اعترافات ، ترانه ی مرو ای دوست ممد اصفهانیه که از برنامه ی آهنگ های درخواستی رادیو خواهش کنه پخشش کنن . اما روزها از پی هم می گذشتن و خبری از پخش این فیلم نبود . چون به نظر من اساسا چنین فیلمی وجود نداشت . روزها همین طور از پی هم گذشتن تا این که ماجرای برکناری " اسی تل آویو " ( اسفندیار رحیم مشایی ) پیش اومد و بعد هم عزل وزیر اطلاعات که خودش برای خودش داستانی عجیب و غریبیه . عده ای معتقدن علت اصلی عزل این وزیر این بوده که وزارت خونه ی مورد مدیریت این آقا گزارش مبسوطی از ماجراهای رخ داده در انتخابات و نتایج واقعی اون تهیه کرده و تحویل یک مقام بالا داده . احمدی نژاد هم وزیر مورد اشاره رو به همین علت عزل کرده . اما بعضی دیگه معتقدن علت عزل این وزیر ، ممانعت او از تهیه و پخش چنین برنامه هاییه . فرضیه ی دیگه ای هم هست که میگه علت برکناری این وزیر این بوده که چرا وزارت خونه ی تحت مدیریت او نتونسته از اتفاقات چند ماه اخیر پیشگیری کنه ؟ طبیعتا کسی که چنین انتظاری رو از این وزارتخونه داشته آدم کم عقلی بوده . آگاهی یک روند غیرقابل برگشت و کنترل ناپذیره . اتفاقی که در این چند ماه افتاده نتیجه ی رشد آگاهی های سیاسی بخشی از مردم ایرانه طی سال های اخیر . خلاصه وزیر مورد اشاره عزل شد ، رییس قوه ی قضاییه اولتیماتومی یک هفته ای برای آزادی بازداشت شده ها داد و یکهو این نمایش مسخره شروع شد ! بالاخره ترانه ی درخواستی آقایان از تلویزیون پخش شد .
دلقک های کودتاچی
روز اولی که نتایج انتخابات از سوی وزارت کشور اعلام شد ، میرحسین موسوی جمله ای گفت که در ابتدا معنی ش چندان روشن نبود . اما با گذشت زمان تازه متوجه شدیم چه جمله ی پرمغزی گفته . او گفت : تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد . خوشبختانه تا امروز او تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نشده . اما بخش جالب جمله همین عبارت صحنه آرایی خطرناکه . در حقیقت میشه مهم ترین ویژگی رفتارهای احمدی نژاد و عمله جاتش رو طی شیش سال گذشته در شهرداری تهران ، انتخابات سال 84 ، چهار سال عمر دولت مهرورزی ، انتخابات 88 و دو ماه اخیر پس از انتخابات ، " نمایشگری " اونها دونست . در واقع گفتار و رفتار احمدی نژاد و یارانش سلسله ای به هم پیوسته از دروغ پردازی ها ، هوچی گری ها و جنجال آفرینی ها ، تئاترهای خیابانی ، شوهای تلویزیونی و رفتارهای متظاهرانه ی دیگه ایه که در مجموع یک نمایش وسیع در سطح جهانی رو ترتیب داده ن . نگاه کنید به عملکرد احمدی نژاد و گروه نمایشی ش در این شش سال : تعطیل کردن دفتر شهردار تهران ، پیش از احمدی نژاد به دلیل تجملاتی بودن مبلمان این دفتر ، برگزاری جلسات دیدارهای مردمی از سوی شهردار در نمازخانه ی شهرداری تهران ، ( در واقع منتقل کردن محل کار شهردار از دفتر شهردار به نماز خونه ی شهرداری ! ) ، توزیع پول نقد بین مردم به ظاهر نیازمند در دیدارهای شهردار با مردم ( طبق آمار به مبلغ سیصد میلیارد تومان ) ، پرداخت وام ازدواج به جوانان تهرانی به مبلغ یک میلیون تومان از سوی شهرداری ، پخت آش رشته در پارکینگ شهرداری تهران و پخش رایگان اون بین رهگذران در میدان های اصلی شهر ( به نظر می رسید احمدی نژاد و گروهش دقیقا نمی دونستن اساسا کار شهرداری چیه و اون رو با یک انجمن خیریه اشتباه گرفته بودن ) ، تلاش برای دفن 72 شهید گمانم به عدد شهدای کربلا در 72 میدون شهر تهران ، ساخت سقاخونه هایی مزین به نام شهدا در معابر شهر تهران که اکثر اونها آب هم ندارن ( بزرگ ترین عملیات عمرانی شهرداری تهران در دوران احمدی نژاد ) ، حمله به اکبر هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی و شونزده سال دولت های اونها در رقابت های انتخاباتی سال 84 و دادن انواع وعده های بی سر و ته به مردم مثل ارزون شدن اتوموبیل در حدی که همه بتونن صاحب خودرویی مثل سمند بشن ، توزیع پول نفت بین مردم ، رفع کنترل های پلیسی از نحوه ی رفتار و پوشش مردم ، برقراری عدالت و گرفتن حق مردم محروم از غارتگران بیت المال ( در واقع تکرار شعارهایی که احمد توکلی در انتخابات ریاست جمهوری سال های 72 و 80 سر داده بود ) و امثال اینها ، تولید خلق الساعه ی چند صد هزار رأی در روز رأی گیری در حوزه های انتخابیه ی استان های اصفهان ، قم و خراسان جنوبی به نفع احمدی نژاد و راهیابی او به جای مهدی کروبی به دور دوم انتخابات ، حملات شدید و بی سابقه به هاشمی رفسنجانی در تلویزیون و سرانجام پیروزی مشکوکی با بیش از هجده میلیون رأی . و پس از اون در طی چهار سال ، سخنرانی های جنجالی ، مصاحبه های جنجالی ، دروغ پردازی های بی سابقه ، رسوایی های بی سابقه ی جنسی در جمعیت هلال احمر ، دانشگاه رازی کرمانشاه ، دانشگاه زنجان و فرماندهی نیروی انتظامی استان تهران ، عزل و نصب های بی شمار ، سفرهای استانی و استقبال های مردمی که در واقع نوعی تئاتر خیابانی بودند ، و بسیاری موراد دیگر تا می رسیم به انتخابات 88 که با ترتیب دادن نمایش دیگری با نام مناظره ، احمدی نژاد در قامت یک شومن تلویزیونی ، سریال بی نظیری از انواع دروغ های باورنکردنی را درمورد تاریخ سی سال گذشته ی کشور در این برنامه به معرض نمایش گذاشت . توزیع سیب زمینی میان عامه ی مردم و قند و شکر و برنج و چایی وارداتی بین سالمندان و نیازمندان تحت پوشش کمیته ی امداد با عنوان هدیه ی دکتر احمدی نژاد ، جابجایی نیروهای بسیجی با اتوبوس در سراسر کشور ، تشکیل تجمعات پرچم به دستان به منظور پرشور نشون دادن هواداران " دکتر " ، حمله کردن به تجمعات طرفداران کاندیداهای رقیب ، و در آخر اعلام نتایج انتخاباتی که به نظر می رسید در زمان دیگری و در کشور دیگری برگزار شده و رأی بیست و چهار میلیون و ششصد هزاری دکتر که بزرگ ترین دروغ قرن بود و احتمالا استخون های گوبلز رو در قبر لرزوند . اما بعد از انتخابات هم نمایش همچنان ادامه داشت . حمله به اجتماعات مردم معترض تا جایی که اجتماعات مسالمت آمیز به درگیری کشیده بشه ، بازداشت اعضای فعال ستادهای انتخاباتی به اتهام ایجاد درگیری ! ، پخش انواع نمایش های رادیویی و تلویزیونی از صدا و سیمای ضرغامی مثل نمایش معروف گفتگوی تلفنی زهره و زهرا و آموزش آتیش زدن اتوبوس های شرکت واحد و معترضین معتاد به کریستال ، تیراندازی به مردم معترض و کشتن اونها و وارونه جلوه دادن واقعه و ایراد اتهام کشتن مأموران توسط مردم ! و ... تا رسیدیم به این دادگاه . طی این شش سال هرچه از این گروه سر زده نمایش بوده و نمایشگری . فی الواقع محمود احمدی نژاد طی این سالها به اندازه ی تمام عمر مدونا و پاریس هیلتون و بریتنی اسپیرز جنجال آفرینی کرده و رسوایی به بار آورده . دادگاه مورد صحبت ما هم نمایشیه از همین گروه . گروه نمایشی ای که به قول شاعر : صدای راستیه اما حقیقتش دروغه .
ریزش از درون ، محض رضای خدا
اما چرا اصحاب کودتا چنین نمایشی را ترتیب داده اند ؟ حکومت جمهوری اسلامی طی سی سال گذشته با اتکا بر دو عامل توانسته سلامت و حیات خود را حفظ کند . اول درآمد حاصل از فروش نفت ، دوم حمایت طرفداران انقلاب . درمورد درآمد نفت همه چیز روشن است . درآمدی که نیازی به سرمایه گذاری ندارد ، نیازی به تولید ندارد ، نیازی به بازاریابی و خدمات پس از فروش ندارد . مصرف کنندگان نفت خودشان اکتشاف می کنند ، خودشان حفاری می کنند ، خودشان برداشت می کنند و در آخر پول نقد را به دست حکومت می سپارند . تنها قسمت سخت قضیه شمردن پول هاست . به همین راحتی . قورت دادن هلوی پوست کنده هم از این کار سخت تر است . طبیعتا تا روزی که در کشور ایران حتی یک قطره هم نفت پیدا شود رسیدن به دموکراسی از پیدا کردن آب حیات سخت تر است . بین پول مفت و اقتدارگرایی حکومت رابطه ی مستقیمی وجود دارد که در این روزها به روشنی می توان آن را دید . اما دومین عامل ، حمایت طرفداران انقلاب است . به نظر من ارزش این یکی حتی از اولی هم بیشتر است . مهم ترین ویژگی طرفداران انقلاب ، تدین و تشرع آنهاست که باعث می شود طرفداری از انقلاب برای آنها به امری فراتر از یک ابراز عقیده ی سیاسی تبدیل شود . طرفداری از انقلاب برای ایشان بخشی از ایمان مذهبی آنهاست . به همین دلیل هم هست که در دوران انقلاب ، و پس از اون جنگ با عراق ، با تمام وجود از حکومت حمایت کردند . کاملا بدیهی است اگر حمایت طرفداران کیفی انقلاب نبود این حکومت در همان ماههای اول از هم پاشیده بود . میزان وفاداری این افراد به آرمان های انقلاب نسبت مستقیمی با میزان تدین آنها داشت . بزرگ ترین خطری که حکومت جمهوری اسلامی را در سالهای اخیر تهدید می کند ، نه انواع کودتاهای مخملی و نه انواع براندازی های گرم و نرم و نه به قول خودشان انواع تهاجمات و شبیخون های فرهنگی است . مهم ترین تهدید برای انقلاب و جمهوری اسلامی ، ریزش نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی است . واقعه ای که طی چهار سال ریاست جمهوری احمدی نژاد با سرعتی کمتر و طی بیست روز تبلیغات انتخاباتی با سرعتی مافوق تصور اتفاق افتاد . حضور میرحسین موسوی به عنوان کاندیدای انتخاباتی برای خانواده های شهدای جنگ ایران و عراق ، رزمندگانی که داوطلبانه در جبهه ی جنگ حاضر شده بودند و برای رضای خدا جنگیده بودند ، هواداران قدیمی انقلاب ، مبارزان سیاسی پیش از انقلاب که برای رضای خدا با حکومت پهلوی مبارزه کرده بودند و بسیاری دیگر از مردم متدین که هر کدام قدمی را در زندگی خود فقط برای رضای خدا برداشته بودند یادآور روزگار نه چندان دور حیات رهبر انقلاب بود . دیدن دوباره ی چهره ی میرحسین موسوی خاطرات فراموش شده ای را برای آنان زنده کرد که خود به تنهایی برای ریزش جمع کثیری از وفاداران انقلاب کافی بود . مقایسه ی آنچه در بیست اخیر در کشور رخ داده با ده سال رهبری امام خمینی نتیجه ی خوبی برای گروههای ذکر شده ندارد . برنامه ها ، اهداف و شعارهای میرحسین موسوی ، وفاداران انقلاب را متوجه فاصله ی باورنکردنی انقلاب از آرمان های خود در سالهای اخیر کرد . اقبال فراتر از تصور وفاداران انقلاب به میرحسین موسوی از هر شورشی برای سران حکومت خطرناک تر است . اما اعلام نتیجه ی انتخابات و افتادن تشت رسوایی حاکمان ، بزرگ ترین ریزش نیروهای وفادار به انقلاب طی سی سال گذشته را رقم زد . امروز با جمع کثیری از مردم هوادار انقلاب مواجهیم که هیأت حاکم فعلی را غاصبین جمهوری اسلامی می دانند و برای احیای ارزش های پایمال شده ی انقلاب با سایر مخالفان حکومت همراهی می کنند . نگاه کنید به نامه های محمد نوری زاد ، مجری برنامه ی جهاد سازندگی تلویزیون در سالهای ابتدای انقلاب و نویسنده ی سابق روزنامه ی کیهان خطاب به رهبر ، نگاه کنید به علیرضا قزوه که چگونه با خشم در راهپیمایی های اعتراض آمیز با مردم همراهی کرد ، نگاه کنید به عبدالجبار کاکایی ، نگاه کنید به صدها رزمنده ی از جنگ برگشته و آزاده ی از اسارت برگشته و زنان شوهر از دست داده ی جنگ و پسران و دختران پدر از دست داده در جنگ که چگونه در هنگامه ی سی خرداد از نوجوانان پانزده ساله ی بسیجی باتوم خوردند و در خفا اشک ریختند بر سالهای از دست رفته ی عمر . اما از سوی دیگر ، حاکمان با اتکا به پول نفت ، به مرور زمان ، جای خالی طرفداران قبلی خود را با نیروهای تازه نفسی پر کرده اند که دارای چند ویژگی مهم هستند : اول این که نیروهای تازه نفس جمهوری اسلامی عموما اعتقادات مذهبی چندانی ندارند . دوم این که به اهداف و آرمان های انقلاب پایبند نیستند و صرفا به دلایل مالی با حکومت همراهی می کنند . حکومت در دو دهه ی اخیر دست به معامله ای باورنکردنی زده و نیروهای کیفی وفادار به انقلاب را با مشتی فرومایه ی پول پرست تاخت زده . پناه بر خدا ...
محاکمه ی اورژانسی
روند برگزاری دادگاه نشون میده همه چیز دفعتا ، بدون برنامه ریزی و بدون ذره ای فکر انجام شده . کیفرخواستی که دادستان در اولین جلسه ی دادگاه با لهجه ی ترکی غلیظ قرائت کرد بیشتر به یک شوخی شباهت داشت . در این کیفرخواست اشاره شده بود که این " کودتای شکست خورده " دارای بازوهای مختلفی بوده که یکی از اونها " ادبیات " بوده ! روشنه که این کیفرخواست که نه وجاهت حقوقی داشت ، نه وجاهت سیاسی ، بسیار شتابزده و اورژانسی نوشته شده . بعدها روشن شد اساسا برگزاری این دادگاه یک اقدام اورژانسی بوده . ظاهرا تندرو ترین گروه حامی کودتا تصمیم گرفته ن همزمان با تحلیف و تنفیذ احمدی نژاد با برپایی چنین نمایشی ، تا حدی نظر مردم رو نسبت به اونچه اتفاق افتاد تغییر بدن و اندک وجاهتی برای دولت کودتا دست و پا کنن . اما این بار هم مثل دفعات قبل پر اشتباه .
پخش چنین اعترافاتی چه تأثیری بر مردم خواهد داشت ؟
بخش زیادی از مردم ایران در انتخابات گذشته به میرحسین موسوی رأی دادند . عده ی کمتری به احمدی نژاد و عده ای هم اصلا رأی ندادند . به جز گروه خاصی از مردم که در صحنه ی انتخابات به عنوان ناظر یا فعال انتخاباتی حضور داشتند و تقلب را به چشم دیدند ، بقیه هیچ وقت مطمئن نشدند واقعا تقلبی اتفاق افتاده یا نه ؟ در واقع اکثر مردم به سلامت انتخابات شک کردند . طبیعتا پخش چنین نمایشی می تواند شک این گروه از مردم را برطرف کند . علت اصلی ترتیب دادن شتابزده ی چنین نمایشی در اصل همین است و همچنین جلوگیری از ریزش نیروهای انقلابی . پخش این اعترافات می تواند ذهنیت بخش زیادی از مردم را نسبت به وقایع اخیر تغییر دهد . کسانی که به ماهواره و اینترنت دسترسی ندارند . در واقع به جریان آزاد اطلاعات دسترسی ندارند . اما در بازگرداندن اعتماد نیروهای انقلابی قطعا هیچ تأثیری نخواهد داشت .
آینده ی کشور به کدام سو خواهد رفت ؟
بدترین اتفاقی که برای دروغگوها می توان متصور بود این است که دروغ خود را باور کنند . ظاهرا این اتفاق برای سران کودتا افتاده است . آنها غافل از آنچه در کشور اتفاق می افتد رأی بیست و چهار میلیون و خورده ای احمدی نژاد را باور کرده اند و این کلید پیروزی جنبش ماست . حکومت بهترین نیروهای طرفدار خود را به عنوان مخالف در مقابل خود می بیند ، آن وقت فانوس به دست به دنبال سر نخ های کودتای مخملی می گردد ! بخش عظیمی از گروه های مرجع جامعه ، هنرمندان ، روشنفکران ، روزنامه نگاران ، یک صدا و یک نفس در کنار فعالان سیاسی و اجتماعی ، مقابل سران کودتا صف آرایی کرده اند و حال آن که حاکمان ، کورمال کورمال به دنبال ردپای سفارت های خارجی در انتخابات می گردند ! پنجشنبه شب از تلویزیون دولتی ایران فیلمی کوتاه پخش شد از مراسم رونمایی تمبر یادگاری انتخابات 22 خرداد . مراسمی که به معنای اکید کلمه نمادین بود . رهبر و سران سه قوه پای این تمبر را مهر و امضا کردند . ( به نظر می رسید احمدی نژاد آنفولانزا هم گرفته ) . چنان پای تمبر را مهر زدند که انگار که همه چیز تمام شده . بیشتر به نظر می رسید پای یک صورت جلسه ی رسمی را امضا می کنند . سندی برای رسمیت دولت کودتا .
احتمالا در هفته های آینده از یک سو دامنه ی اعتراضات از تهران به شهرستان ها کشیده خواهد شد و از سوی دیگر ، خارج از مرزهای ایران ، جبهه ی تازه ای علیه دولت کودتا و سران آن گشوده خواهد شد . جبهه ای در دل دنیای تشیع با ماهیت مذهبی و ایدئولوژیک که می تواند مخالفان غیر مذهبی حکومت را هم با خود همراه کند . شاید حتی این جبهه بتواند تمام جهان اسلام را علیه آنچه در ایران اتفاق افتاده تهییج کند . باید منتظر ماند . به قول شاعر : آب آن آب است ، ماه آن ماه نیست ...
|
آرشيو وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 شهریور 1384 پيوندها
|
||